کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 5

سفیان از راه بگریخت و به کشتی اندر شد و گفت: «مرا پنهان کنید که سرم بخواهند برید.» به تاویل این خبر که پیغمبر، علیه السلام، فرمود: «من جعل قاضیا فقد ذبح بغیر سکین» ملاح وی را پنهان کرد.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 2

    وی را اندر عبادت و مجاهدت قدمی درست بوده است و اندر اصول این طریقت شانی عظیم داشت. و اندر ابتدای احوال قصد عزلت کرد و از جملۀ خلق تبرا کرد و خواست که از میان خلق بیرون شود؛ که دل از ریاست و جاه خلق پاکیزه کرده بود و مهذب مر حق را استاده. تا شبی در خواب دید که استخوانهای پیغمبر علیه السلام از لحد او گرد کرد و بعضی را از بعضی اختیار می کند. از نهیب آن از خواب درآمد. از یکی از اصحاب محمدبن سیرین بپرسید، او گفت: «تو اندر علم پیغمبر علیه السلام و حفظ سنت وی به درجتی بزرگ رسی؛ چنان که اندر آن متصرف شوی و صحیح از سقیم جدا کنی.» و دیگر بار پیغمبر را علیه السلام به خواب دید که وی را گفت: «یا باحنیفه، تو را سبب زنده گردانیدن سنت من کرده اند. قصد عزلت مکن.»

    #
  2. 3

    و وی استاد بسیار کس بود از مشایخ، چون ابراهیم ادهم فضیل بن عیاض و داود طایی و بشر حافی و به جز از ایشان. رضوان الله علیهم اجمعین.

    #
  3. 4

    و اندر میان علما رحمهم الله مسطور است که به وقت ابوجعفر المنصور تدبیر کردند که از چهارکس یکی را قاضی گردانند: یکی امام اعظم ابوحنیفه، و دیگر سفیان و سدیگر مسعر بن کدام، و چهارم شریک، رحمه الله علیهم و این هر چهار از فحول علمای دهر بودند. کس فرستادند تا جمله را آن جا حاضر گردانند. اندر راه که می رفتند ابوحنیفه رضی الله عنه گفت: «من اندر هر یک از ما فراستی بگویم، اندر این رفتن ما؟» گفتند: «صواب آید.» گفت: «من به حیلتی این قضا از خود دفع کنم، و سفیان بگریزد، و مسعر دیوانه سازد خود را و شریک قاضی شود.»

    #
  4. 5

    سفیان از راه بگریخت و به کشتی اندر شد و گفت: «مرا پنهان کنید که سرم بخواهند برید.» به تاویل این خبر که پیغمبر، علیه السلام، فرمود: «من جعل قاضیا فقد ذبح بغیر سکین» ملاح وی را پنهان کرد.

    انتخاب‌شده
  5. 6

    و این هر سه را به نزدیک منصور بردند. نخست ابوحنیفه را رحمه الله علیه گفت: «تو را قضا باید کرد.» گفت: «ای امیر، من مردی ام نه از عرب،از موالی ایشان و سادات عرب به حکم من راضی نباشند.» ابوجعفر گفت: «این کار به نسب تعلق ندارد، این عمل را علم باید و تو مقدم علمای زمانه ای.» گفت: «من این کار را نشایم، و اندر این قول که گفتم که نشایم از دو بیرون نباشد: اگر راست گویم، خود گفتم که نشایم، و اگر دروغ گویم، تو روا مدار که دروغ گویی را بیاری و خلیفت خود کنی و اعتماد دماء و فروج مسلمانان بر وی کنی و تو خلیفت خدای باشی.» این بگفت و نجات یافت.

    #
  6. 7

    آنگاه شریک را گفتند: «تو را قضا بباید کرد.» گفت: «من مردی سودایی ام و دماغم خفیف است.» منصور گفت: «معالجت کن خود را عصیده های موافق و نبید های مثلث، تا عقلت کامل شود.» آنگاه قضا به شریک دادند، و ابوحنیفهرضی الله عنه وی را مهجور کرد و نیز هرگز با وی سخن نگفت.

    #
  7. 8

    و این نشان کمال حال وی است مر دو معنی را:یکی صدق فراستش اندر هر یک، و دیگر سپردن راه سلامت و صحت و ملامت و خلق را از خود دور کردن و به جاه ایشان مغرور ناگشتن و این حکایت دلیلی قوی است مر صحت ملامت را که آن چنان سه پیر بزرگوار به حیلت خود را از خلق دور کردند. و امروز جملۀ علما مر این جنس معاملت را منکرند؛ از آن که با هوی آرمیده اند و از طریق حق رمیده، خانۀ امرا را قبلۀ خود ساخته و سرای ظالمان را بیت المعمور خود گردانیده و بساط جایران را با «قاب قوسین او ادنی (۹/النجم)» برابر کرده؛ و هر چه خلاف این معانی بود همه را منکر شوند.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 5 از «۶- ابوحنیف نعمان بن ثابت الخزاز، رضی الله عنه» است.