کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 7

آنگاه شریک را گفتند: «تو را قضا بباید کرد.» گفت: «من مردی سودایی ام و دماغم خفیف است.» منصور گفت: «معالجت کن خود را عصیده های موافق و نبید های مثلث، تا عقلت کامل شود.» آنگاه قضا به شریک دادند، و ابوحنیفهرضی الله عنه وی را مهجور کرد و نیز هرگز با وی سخن نگفت.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 4

    و اندر میان علما رحمهم الله مسطور است که به وقت ابوجعفر المنصور تدبیر کردند که از چهارکس یکی را قاضی گردانند: یکی امام اعظم ابوحنیفه، و دیگر سفیان و سدیگر مسعر بن کدام، و چهارم شریک، رحمه الله علیهم و این هر چهار از فحول علمای دهر بودند. کس فرستادند تا جمله را آن جا حاضر گردانند. اندر راه که می رفتند ابوحنیفه رضی الله عنه گفت: «من اندر هر یک از ما فراستی بگویم، اندر این رفتن ما؟» گفتند: «صواب آید.» گفت: «من به حیلتی این قضا از خود دفع کنم، و سفیان بگریزد، و مسعر دیوانه سازد خود را و شریک قاضی شود.»

    #
  2. 5

    سفیان از راه بگریخت و به کشتی اندر شد و گفت: «مرا پنهان کنید که سرم بخواهند برید.» به تاویل این خبر که پیغمبر، علیه السلام، فرمود: «من جعل قاضیا فقد ذبح بغیر سکین» ملاح وی را پنهان کرد.

    #
  3. 6

    و این هر سه را به نزدیک منصور بردند. نخست ابوحنیفه را رحمه الله علیه گفت: «تو را قضا باید کرد.» گفت: «ای امیر، من مردی ام نه از عرب،از موالی ایشان و سادات عرب به حکم من راضی نباشند.» ابوجعفر گفت: «این کار به نسب تعلق ندارد، این عمل را علم باید و تو مقدم علمای زمانه ای.» گفت: «من این کار را نشایم، و اندر این قول که گفتم که نشایم از دو بیرون نباشد: اگر راست گویم، خود گفتم که نشایم، و اگر دروغ گویم، تو روا مدار که دروغ گویی را بیاری و خلیفت خود کنی و اعتماد دماء و فروج مسلمانان بر وی کنی و تو خلیفت خدای باشی.» این بگفت و نجات یافت.

    #
  4. 7

    آنگاه شریک را گفتند: «تو را قضا بباید کرد.» گفت: «من مردی سودایی ام و دماغم خفیف است.» منصور گفت: «معالجت کن خود را عصیده های موافق و نبید های مثلث، تا عقلت کامل شود.» آنگاه قضا به شریک دادند، و ابوحنیفهرضی الله عنه وی را مهجور کرد و نیز هرگز با وی سخن نگفت.

    انتخاب‌شده
  5. 8

    و این نشان کمال حال وی است مر دو معنی را:یکی صدق فراستش اندر هر یک، و دیگر سپردن راه سلامت و صحت و ملامت و خلق را از خود دور کردن و به جاه ایشان مغرور ناگشتن و این حکایت دلیلی قوی است مر صحت ملامت را که آن چنان سه پیر بزرگوار به حیلت خود را از خلق دور کردند. و امروز جملۀ علما مر این جنس معاملت را منکرند؛ از آن که با هوی آرمیده اند و از طریق حق رمیده، خانۀ امرا را قبلۀ خود ساخته و سرای ظالمان را بیت المعمور خود گردانیده و بساط جایران را با «قاب قوسین او ادنی (۹/النجم)» برابر کرده؛ و هر چه خلاف این معانی بود همه را منکر شوند.

    #
  6. 9

    وقتی در حضرت غزنین حرسها الله یکی از مدعیان امامت و علم گفته بود که: «مرقعه پوشیدن بدعت است.» من گفتم: «جامۀ خشیشی و دیبا و دبیقی، جمله از ابریشم که عین آن مردان را حرام است،از ظالمان بستدن و به الحاح و لجاج از حرام گرد کردن حرامی مطلق، آن را بپوشند و نگویند که بدعت است، چرا جامه ای حلال از جایی حلال، به وجهی حلال خریده بدعت بود؟ اگر نه رعونت طبع و ضلالت عقل بر شما سلطانستی، سخن از این سنجیده تر گویدی. اما مر زنان را ابریشمینه حلال باشد و دیوانگان را مباح. اگر بدین هردو مقر آمدید خود را معذور کردید و الا فنعوذ بالله من عدم الانصاف.»

    #
  7. 10

    و امام اعظم ابوحنیفه رضی الله عنه گوید که: چون نوفل بن حیان رضی الله عنه را وفات آمد، من به خواب دیدم که قیامتستی و جملۀ خلق اندر حسابگاهندی. پیغمبر را دیدم علیه السلام متشمر استاده بر حوض خود، و بر راست و چپ وی مشایخ دیدم ایستاده. پیری را دیدم نیکو روی و بر سر موی سفید گذاشته و خد بر خد پیغمبر نهاده، و اندر برابر وی نوفل را دیدم ایستاده. چون مرا بدید به سوی من آمد و سلام گفت. وی را گفتم: «مرا آب ده.» گفت: «تا از پیغمبر علیه السلام دستوری خواهم.» پیغمبر علیه السلام به انگشت اشارت کرد تا مرا آب داد. من از آن آب بخوردم و مر اصحاب خود را بدادم که از آن جام هیچ کم نگشته بود. گفتم: «یا نوفل، بر راست پیغمبر آن پیر کیست؟» گفت: «ابراهیم خلیل الرحمان، و دیگر ابوبکر الصدیق.» همچنین می پرسیدم و بر انگشت می گرفت تا از هفده کس بپرسیدم، رضوان الله علیهم اجمعین. چون بیدار شدم، هفده عدد بر انگشت گرفته داشتم.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 7 از «۶- ابوحنیف نعمان بن ثابت الخزاز، رضی الله عنه» است.