نثر · شماره 11
و یحیی بن معاذ الرازی رضی الله عنه گوید: پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم، گفتمش: «این اطلبک؟» قال: «عند علم ابی حنیفه. مرا به نزد علم ابی حنیفه جوی، رضی الله عنه.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
و این نشان کمال حال وی است مر دو معنی را:یکی صدق فراستش اندر هر یک، و دیگر سپردن راه سلامت و صحت و ملامت و خلق را از خود دور کردن و به جاه ایشان مغرور ناگشتن و این حکایت دلیلی قوی است مر صحت ملامت را که آن چنان سه پیر بزرگوار به حیلت خود را از خلق دور کردند. و امروز جملۀ علما مر این جنس معاملت را منکرند؛ از آن که با هوی آرمیده اند و از طریق حق رمیده، خانۀ امرا را قبلۀ خود ساخته و سرای ظالمان را بیت المعمور خود گردانیده و بساط جایران را با «قاب قوسین او ادنی (۹/النجم)» برابر کرده؛ و هر چه خلاف این معانی بود همه را منکر شوند.
# - 9
وقتی در حضرت غزنین حرسها الله یکی از مدعیان امامت و علم گفته بود که: «مرقعه پوشیدن بدعت است.» من گفتم: «جامۀ خشیشی و دیبا و دبیقی، جمله از ابریشم که عین آن مردان را حرام است،از ظالمان بستدن و به الحاح و لجاج از حرام گرد کردن حرامی مطلق، آن را بپوشند و نگویند که بدعت است، چرا جامه ای حلال از جایی حلال، به وجهی حلال خریده بدعت بود؟ اگر نه رعونت طبع و ضلالت عقل بر شما سلطانستی، سخن از این سنجیده تر گویدی. اما مر زنان را ابریشمینه حلال باشد و دیوانگان را مباح. اگر بدین هردو مقر آمدید خود را معذور کردید و الا فنعوذ بالله من عدم الانصاف.»
# - 10
و امام اعظم ابوحنیفه رضی الله عنه گوید که: چون نوفل بن حیان رضی الله عنه را وفات آمد، من به خواب دیدم که قیامتستی و جملۀ خلق اندر حسابگاهندی. پیغمبر را دیدم علیه السلام متشمر استاده بر حوض خود، و بر راست و چپ وی مشایخ دیدم ایستاده. پیری را دیدم نیکو روی و بر سر موی سفید گذاشته و خد بر خد پیغمبر نهاده، و اندر برابر وی نوفل را دیدم ایستاده. چون مرا بدید به سوی من آمد و سلام گفت. وی را گفتم: «مرا آب ده.» گفت: «تا از پیغمبر علیه السلام دستوری خواهم.» پیغمبر علیه السلام به انگشت اشارت کرد تا مرا آب داد. من از آن آب بخوردم و مر اصحاب خود را بدادم که از آن جام هیچ کم نگشته بود. گفتم: «یا نوفل، بر راست پیغمبر آن پیر کیست؟» گفت: «ابراهیم خلیل الرحمان، و دیگر ابوبکر الصدیق.» همچنین می پرسیدم و بر انگشت می گرفت تا از هفده کس بپرسیدم، رضوان الله علیهم اجمعین. چون بیدار شدم، هفده عدد بر انگشت گرفته داشتم.
# - 11
و یحیی بن معاذ الرازی رضی الله عنه گوید: پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم، گفتمش: «این اطلبک؟» قال: «عند علم ابی حنیفه. مرا به نزد علم ابی حنیفه جوی، رضی الله عنه.»
انتخابشده - 12
و وی را اندر ورع طرف بسیار است و مناقب مشهور، بیش از آن که این کتاب حمل آن کند.
# - 13
و من که علی بن عثمان الجلابی ام وفقنی الله به شام بودم بر سر خاک بلال موذن رسول، علیه السلام خفته. خود را به مکه دیدم اندر خواب، که پیغمبر صلی الله علیه و سلم از باب بنی شیبه اندر آمدی و پیری را اندر کنار گرفته؛ چنان که اطفال را گیرند بشفقت. من پیش دویدم و بر دست و پایش بوسه دادم و اندر تعجب آن بودم تا آن کیست و آن حالت چیست. وی به حکم اعجاز بر باطن و اندیشۀ من مشرف شد، مرا گفت: «این، امام تو و اهل دیار توست.» و مرا بدان خواب امیدی بزرگ است با اهل شهرخود.
# - 14
و درست گشت از این خواب که وی یکی از آن ها بوده است که از اوصاف طبع فانی بودند و به احکام شرع باقی و بدان قایم؛ چنان که برندۀ وی پیغمبر بود، علیه السلام. اگر او خود رفتی باقی الصفه بودی و باقی الصفه یا مخطی بود یا مصیب. چون برندۀ وی پیغمبر بود علیه السلام فانی الصفه باشد به بقای صفت پیغمبر علیه السلام و چون بر پیغمبر علیه السلام خطا صورت نگیرد، بر آن که بدو قایم بود نیز صورت نگیرد . این رمزی لطیف است.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «۶- ابوحنیف نعمان بن ثابت الخزاز، رضی الله عنه» است.