نثر · شماره 15
و گویند چون داود طایی رحمه الله علیه علم حاصل کرد و مصدر و مقتدا شد، به نزدیک ابوحنیفه رضی الله عنه آمد و گفت: «اکنون چه کنم؟» گفت: «علیک بالعمل فان العلم بلا عمل کالجسد بلاروح. بر تو بادا به کار بستن علم، به جهت آن که هر علمی که آن را کاربند نباشند چون تنی باشد که وی را جان نباشد.» اما فدیتک تا علم به عمل مقرون نگردد صافی نشود و روزگار مخلص نه و هر که به علم مجرد قناعت کند وی عالم نباشد؛ که عالم را به مجرد علم قناعت نبود؛ از آن چه عین علم متقاضی عمل باشد، چنان که عین هدایت مجاهدت تقاضا کند و چنان که مشاهدت بی مجاهدت نباشد. علم بی عمل نباشد؛ از آن چه علم مواریث عمل باشد و تخریج و گشایش علم با منفعت به برکات عمل بود و به هیچ معنی عمل از علم جدا نتوان کرد، چنان که نور آفتاب از عین آن. و اندر ابتدای کتاب اندر علم بابی مختصر بیاورده ایم. و بالله التوفیق.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 12
و وی را اندر ورع طرف بسیار است و مناقب مشهور، بیش از آن که این کتاب حمل آن کند.
# - 13
و من که علی بن عثمان الجلابی ام وفقنی الله به شام بودم بر سر خاک بلال موذن رسول، علیه السلام خفته. خود را به مکه دیدم اندر خواب، که پیغمبر صلی الله علیه و سلم از باب بنی شیبه اندر آمدی و پیری را اندر کنار گرفته؛ چنان که اطفال را گیرند بشفقت. من پیش دویدم و بر دست و پایش بوسه دادم و اندر تعجب آن بودم تا آن کیست و آن حالت چیست. وی به حکم اعجاز بر باطن و اندیشۀ من مشرف شد، مرا گفت: «این، امام تو و اهل دیار توست.» و مرا بدان خواب امیدی بزرگ است با اهل شهرخود.
# - 14
و درست گشت از این خواب که وی یکی از آن ها بوده است که از اوصاف طبع فانی بودند و به احکام شرع باقی و بدان قایم؛ چنان که برندۀ وی پیغمبر بود، علیه السلام. اگر او خود رفتی باقی الصفه بودی و باقی الصفه یا مخطی بود یا مصیب. چون برندۀ وی پیغمبر بود علیه السلام فانی الصفه باشد به بقای صفت پیغمبر علیه السلام و چون بر پیغمبر علیه السلام خطا صورت نگیرد، بر آن که بدو قایم بود نیز صورت نگیرد . این رمزی لطیف است.
# - 15
و گویند چون داود طایی رحمه الله علیه علم حاصل کرد و مصدر و مقتدا شد، به نزدیک ابوحنیفه رضی الله عنه آمد و گفت: «اکنون چه کنم؟» گفت: «علیک بالعمل فان العلم بلا عمل کالجسد بلاروح. بر تو بادا به کار بستن علم، به جهت آن که هر علمی که آن را کاربند نباشند چون تنی باشد که وی را جان نباشد.» اما فدیتک تا علم به عمل مقرون نگردد صافی نشود و روزگار مخلص نه و هر که به علم مجرد قناعت کند وی عالم نباشد؛ که عالم را به مجرد علم قناعت نبود؛ از آن چه عین علم متقاضی عمل باشد، چنان که عین هدایت مجاهدت تقاضا کند و چنان که مشاهدت بی مجاهدت نباشد. علم بی عمل نباشد؛ از آن چه علم مواریث عمل باشد و تخریج و گشایش علم با منفعت به برکات عمل بود و به هیچ معنی عمل از علم جدا نتوان کرد، چنان که نور آفتاب از عین آن. و اندر ابتدای کتاب اندر علم بابی مختصر بیاورده ایم. و بالله التوفیق.
انتخابشده - 16
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 15 از «۶- ابوحنیف نعمان بن ثابت الخزاز، رضی الله عنه» است.