نثر · شماره 9
و از وی رضی الله عنه روایت آرند که گفت: «الدنیا دار المرضی و الناس فیها مجانین و للمجانین فی دار المرضی الغل و القید.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
هرکه خدای را جل جلاله به حق معرفت بشناسد، به کل طاقت بپرستدش؛ زیرا که آن که بشناسد به انعام و احسان و رافت و رحمت شناسد. چون شناخت دوست گیرد. چون دوست گرفت طاعت دارد تا طاقت دارد؛ از آن که فرمان دوستان کردن دشوار نباشد. پس هر که را دوستی زیادت، حرص بر طاعت زیادت.
# - 7
و زیادت دوستی از حقیقت معرفت بود؛ چنان که عایشه رضی الله عنها روایت کند که شبی پیغمبر علیه السلام از جامه برخاست و از بر من غایب شد. مرا صورت بست که وی به حجره ای دیگر رفت. برخاستم و بر اثر وی می رفتم تا وی را به مسجد یافتم اندر نماز استاده و همی گریست. تا بلال بانگ نماز بامداد بگفت، وی اندر نماز بود. چون نماز بامداد بگزارد و به حجره اندر آمد، دیدم هر دو پایش آماسیده و هر دو سر انگشت طراقیده، و زرداب از آن همی رفت. بگریستم و گفتم: «یا رسول الله، تو را گناه اولین و آخرین عفو کرده است، چندین رنج بر خود چرا می نهی؟ این کسی کند که مامون العاقبه نباشد.» وی گفت: «یا عایشه، این جمله فضل و منت و لطف و نعمت خدای است، جل جلاله. افلا اکون عبدا شکورا؟ نباید که من بندۀ شکور باشم؟ چون او کرم و خداوندی کرد، نباید که من نیز از راه بندگی به مقدار طاقت از راه شکر به استقبال نعمت باز شوم؟»
# - 8
و نیز وی صلی الله علیه به شب معراج پنجاه نماز قبول کرد و آن را گران نداشت تا به سخن موسی علیه السلام بازگشت و نماز به پنج باز آورد؛ زیرا که اندر طبع وی مر فرمان را هیچ چیز مخالف نبود: «لان المحبه الموافقه.»
# - 9
و از وی رضی الله عنه روایت آرند که گفت: «الدنیا دار المرضی و الناس فیها مجانین و للمجانین فی دار المرضی الغل و القید.»
انتخابشده - 10
دنیا بیمارستان است و مردمان در او دیوانگان اند و دیوانگان را در بیمارستان غل و قید باشد. هوای نفس به ما غل ماست و معصیت قید ما.
# - 11
فضل بن ربیع رحمهالله علیه روایت کرد که: من با هارون الرشید به مکه شدم. چون حج بکردیم، هارون مرا گفت: «این جا مردی هست از مردان خدای تعالی تا او را زیارت کنیم؟» گفتم:«بلی، عبدالرزاق الصنعانی اینجاست.» گفت: «مرا نزدیک وی بر.» چون نزدیک وی رفتیم و زمانی سخن گفتم، هارون مرا اشارت کرد که: «از وی بپرس تا هیچ وام دارد.» پرسیدمش. گفت: «بلی.» بفرمود وامش بگزاردند. وز آن جا بیرون آمد. گفت: «یا فضل، دلم هنوز تقاضای مردی می کند بزرگ تر از این.»گفتم: «سفیان بن عیینه اینجاست.» گفت: «برو تا به نزدیک وی شویم.» چون اندر آمدیم و زمانی سخن گفت، و قصد بازگشت کردیم، دیگرباره اشارت کرد تا از وام بپرسیدمش. گفت: «بلی، وام دارم.» بفرمود تا وامش بدادند وز آن جا بیرون آمدیم.
# - 12
گفت: «یا فضل، هنوز مقصود من حاصل نشده است.» یاد آمدم که فضیل ابن عیاض رحمهالله علیه، و رضی عنه آنجاست. به نزدیک فضیل بردمش و وی در غرفه ای بود، آیتی از قرآن می خواند. در بزدیم. گفت: «کیست؟» گفتم: «امیرالمومنین است.» گفت، رضی عنه: «مالی و لامیر المومنین؟ مرا با امیرالمومنین چه کار است؟» گفتم: «سبحان الله! نه خبر پیغمبر است، علیه السلام: «لیس للعبد ان یذل نفسه فی طاعه الله؟» قال: «بلی، اما الرضا عز دائم عند اهله.» :«نیست روا مر بنده را که اندر طاعت خدای عز و جل ذل طلبد؟» گفت:«بلی، اما رضا عزی دایم است. تو ذل من می بینی و من عز خود به حکم خداوند، تعالی.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «۸- ابوعلی فضیل بن عیاض، رضی الله عنه» است.