نثر · شماره 11
فضل بن ربیع رحمهالله علیه روایت کرد که: من با هارون الرشید به مکه شدم. چون حج بکردیم، هارون مرا گفت: «این جا مردی هست از مردان خدای تعالی تا او را زیارت کنیم؟» گفتم:«بلی، عبدالرزاق الصنعانی اینجاست.» گفت: «مرا نزدیک وی بر.» چون نزدیک وی رفتیم و زمانی سخن گفتم، هارون مرا اشارت کرد که: «از وی بپرس تا هیچ وام دارد.» پرسیدمش. گفت: «بلی.» بفرمود وامش بگزاردند. وز آن جا بیرون آمد. گفت: «یا فضل، دلم هنوز تقاضای مردی می کند بزرگ تر از این.»گفتم: «سفیان بن عیینه اینجاست.» گفت: «برو تا به نزدیک وی شویم.» چون اندر آمدیم و زمانی سخن گفت، و قصد بازگشت کردیم، دیگرباره اشارت کرد تا از وام بپرسیدمش. گفت: «بلی، وام دارم.» بفرمود تا وامش بدادند وز آن جا بیرون آمدیم.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
و نیز وی صلی الله علیه به شب معراج پنجاه نماز قبول کرد و آن را گران نداشت تا به سخن موسی علیه السلام بازگشت و نماز به پنج باز آورد؛ زیرا که اندر طبع وی مر فرمان را هیچ چیز مخالف نبود: «لان المحبه الموافقه.»
# - 9
و از وی رضی الله عنه روایت آرند که گفت: «الدنیا دار المرضی و الناس فیها مجانین و للمجانین فی دار المرضی الغل و القید.»
# - 10
دنیا بیمارستان است و مردمان در او دیوانگان اند و دیوانگان را در بیمارستان غل و قید باشد. هوای نفس به ما غل ماست و معصیت قید ما.
# - 11
فضل بن ربیع رحمهالله علیه روایت کرد که: من با هارون الرشید به مکه شدم. چون حج بکردیم، هارون مرا گفت: «این جا مردی هست از مردان خدای تعالی تا او را زیارت کنیم؟» گفتم:«بلی، عبدالرزاق الصنعانی اینجاست.» گفت: «مرا نزدیک وی بر.» چون نزدیک وی رفتیم و زمانی سخن گفتم، هارون مرا اشارت کرد که: «از وی بپرس تا هیچ وام دارد.» پرسیدمش. گفت: «بلی.» بفرمود وامش بگزاردند. وز آن جا بیرون آمد. گفت: «یا فضل، دلم هنوز تقاضای مردی می کند بزرگ تر از این.»گفتم: «سفیان بن عیینه اینجاست.» گفت: «برو تا به نزدیک وی شویم.» چون اندر آمدیم و زمانی سخن گفت، و قصد بازگشت کردیم، دیگرباره اشارت کرد تا از وام بپرسیدمش. گفت: «بلی، وام دارم.» بفرمود تا وامش بدادند وز آن جا بیرون آمدیم.
انتخابشده - 12
گفت: «یا فضل، هنوز مقصود من حاصل نشده است.» یاد آمدم که فضیل ابن عیاض رحمهالله علیه، و رضی عنه آنجاست. به نزدیک فضیل بردمش و وی در غرفه ای بود، آیتی از قرآن می خواند. در بزدیم. گفت: «کیست؟» گفتم: «امیرالمومنین است.» گفت، رضی عنه: «مالی و لامیر المومنین؟ مرا با امیرالمومنین چه کار است؟» گفتم: «سبحان الله! نه خبر پیغمبر است، علیه السلام: «لیس للعبد ان یذل نفسه فی طاعه الله؟» قال: «بلی، اما الرضا عز دائم عند اهله.» :«نیست روا مر بنده را که اندر طاعت خدای عز و جل ذل طلبد؟» گفت:«بلی، اما رضا عزی دایم است. تو ذل من می بینی و من عز خود به حکم خداوند، تعالی.»
# - 13
آنگاه فرود آمد و در بگشاد و چراغ بکشت و اندر زاویه ای پنهان شد، تا هارون گرد خانه ورا می جست تادستش بر وی آمد. گفت: «آه از دستی که از آن نرم تر ندیدم، اگر از عذاب خدای برهد!» هارون فراگریستن آمد و چندان بگریست که بیهوش گشت.
# - 14
چون به هوش بازآمد، گفت: «یا فضیل، مرا پندی بده.» گفت: «یا امیرالمومنین، پدرت عم مصطفی بود صلوات الله علیه از وی درخواست که: مرا بر قومی امیر کن. گفت: یا عم، بک نفسک. تو را بر تن تو امیر کردم؛ یعنی که یک نفس تو در طاعت خدای بهتر از هزار سال طاعت خلق تو را؛ لان الاماره یوم القیامه الندامه. از آن چه امیری روز قیامت به جز ندامت نباشد.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «۸- ابوعلی فضیل بن عیاض، رضی الله عنه» است.