نثر · شماره 15
هارون گفت: «اندر پند زیادت کن.» گفت:«چون عمر بن عبدالعزیز را به خلافت نصب کردند، سالم بن عبدالله و رجاء بن حیوه و محمد بن کعب القرظی را رحمهم الله بخواند و گفت: من مبتلا شدم بدین بلیات، تدبیر من چیست؛ که من این را بلا می شناسم هر چند مردمان نعمت انگارند؟ یکی گفت: اگر خواهی که فردای قیامت تو را نجات باشد، پیران مسلمانان را چون پدر خود دان و جوانان را چون برادران و کودکان را چون فرزندان. آنگاه با ایشان معاملت چنان کن که اندر خانه با پدر و برادر و فرزند کنند؛ که همه دیار اسلام هم خانۀ توند، و اهل آن عیالان تو. زر اباک و اکرم اخاک و احسن الی ولدک. زیارت کن پدر را و کرامت کن برادر را و نیکویی کن با فرزند.» آنگاه فضیل گفت: «یا امیرالمومنین، من از روی خوب تو بر آتش دوزخ می بترسم که گرفتار شود. بترس از خدای تعالی و حق وی بهتر از این بگزار.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 12
گفت: «یا فضل، هنوز مقصود من حاصل نشده است.» یاد آمدم که فضیل ابن عیاض رحمهالله علیه، و رضی عنه آنجاست. به نزدیک فضیل بردمش و وی در غرفه ای بود، آیتی از قرآن می خواند. در بزدیم. گفت: «کیست؟» گفتم: «امیرالمومنین است.» گفت، رضی عنه: «مالی و لامیر المومنین؟ مرا با امیرالمومنین چه کار است؟» گفتم: «سبحان الله! نه خبر پیغمبر است، علیه السلام: «لیس للعبد ان یذل نفسه فی طاعه الله؟» قال: «بلی، اما الرضا عز دائم عند اهله.» :«نیست روا مر بنده را که اندر طاعت خدای عز و جل ذل طلبد؟» گفت:«بلی، اما رضا عزی دایم است. تو ذل من می بینی و من عز خود به حکم خداوند، تعالی.»
# - 13
آنگاه فرود آمد و در بگشاد و چراغ بکشت و اندر زاویه ای پنهان شد، تا هارون گرد خانه ورا می جست تادستش بر وی آمد. گفت: «آه از دستی که از آن نرم تر ندیدم، اگر از عذاب خدای برهد!» هارون فراگریستن آمد و چندان بگریست که بیهوش گشت.
# - 14
چون به هوش بازآمد، گفت: «یا فضیل، مرا پندی بده.» گفت: «یا امیرالمومنین، پدرت عم مصطفی بود صلوات الله علیه از وی درخواست که: مرا بر قومی امیر کن. گفت: یا عم، بک نفسک. تو را بر تن تو امیر کردم؛ یعنی که یک نفس تو در طاعت خدای بهتر از هزار سال طاعت خلق تو را؛ لان الاماره یوم القیامه الندامه. از آن چه امیری روز قیامت به جز ندامت نباشد.»
# - 15
هارون گفت: «اندر پند زیادت کن.» گفت:«چون عمر بن عبدالعزیز را به خلافت نصب کردند، سالم بن عبدالله و رجاء بن حیوه و محمد بن کعب القرظی را رحمهم الله بخواند و گفت: من مبتلا شدم بدین بلیات، تدبیر من چیست؛ که من این را بلا می شناسم هر چند مردمان نعمت انگارند؟ یکی گفت: اگر خواهی که فردای قیامت تو را نجات باشد، پیران مسلمانان را چون پدر خود دان و جوانان را چون برادران و کودکان را چون فرزندان. آنگاه با ایشان معاملت چنان کن که اندر خانه با پدر و برادر و فرزند کنند؛ که همه دیار اسلام هم خانۀ توند، و اهل آن عیالان تو. زر اباک و اکرم اخاک و احسن الی ولدک. زیارت کن پدر را و کرامت کن برادر را و نیکویی کن با فرزند.» آنگاه فضیل گفت: «یا امیرالمومنین، من از روی خوب تو بر آتش دوزخ می بترسم که گرفتار شود. بترس از خدای تعالی و حق وی بهتر از این بگزار.»
انتخابشده - 16
پس هارون گفت: «تو را وام هست؟» گفت: «بلی، وام خداوند است بر من طاعت وی. اگر بگیرد مرا بدان، ویل بر من.» گفت: «یا فضیل، وام خلق می گویم.» گفت: «حمد و سپاس و شکر مر خدای را جل جلاله که مرا از او نعمت بسیار است و هیچ گله ندارم از او تا با بندگان وی بکنم.» آنگاه هارون صره ای زر هزار دینار پیش وی نهاد و گفت: «این را در وجهی صرف کن.» فضیل گفت: «یا امیرالمومنین، این پندهای من تو را هیچ سود نداشت و هم از این جا جور اندر گرفتی و بیدادی آغاز نهادی؟» گفتا: «چه بیداد کردم؟» گفت: «من تو را به نجات می خوانم و تو مرا اندر هلاک می افکنی، این بیدادی نبود؟» هارون گریان شد و از پیش وی بیرون آمد و گفت: «یا فضل بن الربیع، ملک به حقیقت فضیل است.»
# - 17
و این جمله دلیل صولت وی است به دنیا و اهل آن و حقارت زینت آن به نزدیک دل وی و ترک تواضع مر اهل دنیا را از برای دنیا.
# - 18
و وی را مناقب بیشتر از آن است که در فهم گنجد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 15 از «۸- ابوعلی فضیل بن عیاض، رضی الله عنه» است.