کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 5

هر روز عارف ترسان تر و خاشع تر باشد؛ زیرا که هر ساعت نزدیک تر بود، ولامحاله حیرت وی بیشتر بود و خشوعش زیادت تر؛ از آن که از هیبت و سلطان حق آگه گشته بود و جلال حق بر دلش مستولی شده، خود را از وی دور نبیند و به وصل روی نه. خشوعش بر خشوع زیادت شود؛ چنان که موسی اندر حال مکالمت گفت: «یا رب، این اطلبک؟» قال: «عند المنکسره قلوبهم.» :«بار خدایا، تو را کجا طلبم؟» گفت: «آن جا که دل شکسته است و از خلاص نومید گشته.» گفت: «بارخدایا، هیچ دلی از دل من نومیدتر و شکسته تر نیست.» گفت: «من آنجایم که تویی.»

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 2

    نوبی بچه ای بود نام او ثوبان و از اخیار قوم و بزرگان و عیاران این طریقت بود. راه بلا سپردی و طریق ملامت رفتی و اهل مصر بجمله اندر شان وی متحیر و به روزگارش منکر بودند و تا وقت مرگ از اهل مصر کس جمال حال وی را نشناخت. و آن شب که از دنیا بیرون شد، هفتاد کس پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدند که: «دوست خدای، ذی النون، بخواست آمد. من به استقبال وی آمدم.» و چون وفات کرد، بر پیشانی وی نبشته پدید آمد: «هذا حبیب الله فی حب الله قتیل الله.»

    #
  2. 3

    چون جنازۀ وی برداشتند، مرغان هوا جمع شدند و بر جنازۀ وی سایه برافکندند. اهل مصر بجمله تشویر خوردند و توبه کردند از جفا که با وی کرده بودند.

    #
  3. 4

    و وی را طرف بسیار است و کلمات خوش اندر حقایق علوم؛ چنان که گوید: «العارف کل یوم اخشع؛ لانه فی کل ساعه اقرب.»

    #
  4. 5

    هر روز عارف ترسان تر و خاشع تر باشد؛ زیرا که هر ساعت نزدیک تر بود، ولامحاله حیرت وی بیشتر بود و خشوعش زیادت تر؛ از آن که از هیبت و سلطان حق آگه گشته بود و جلال حق بر دلش مستولی شده، خود را از وی دور نبیند و به وصل روی نه. خشوعش بر خشوع زیادت شود؛ چنان که موسی اندر حال مکالمت گفت: «یا رب، این اطلبک؟» قال: «عند المنکسره قلوبهم.» :«بار خدایا، تو را کجا طلبم؟» گفت: «آن جا که دل شکسته است و از خلاص نومید گشته.» گفت: «بارخدایا، هیچ دلی از دل من نومیدتر و شکسته تر نیست.» گفت: «من آنجایم که تویی.»

    انتخاب‌شده
  5. 6

    پس مدعی معرفت بی ترس و خشوع، جاهل بود نه عارف. و حقیقت معرفت را علامت، صدق ارادت بود و ارادت صادق برندۀ اسباب و قاطع بنده باشد از دون خدای، عز و جل؛ چنان که ذی النون گوید، رضی الله عنه: «الصدق سیف الله فی ارضه ماوضع علی شیء الا قطعه. راستی شمشیر خدای است عز و جل اندر زمین و بر هیچ چیز نیاید الا که آن را ببرد.» و صدق رویت مسبب باشد نه اثبات سبب. چون سبب ثابت شد حکم صدق برخاست و ساقط شد.

    #
  6. 7

    و یافتم اندر حکایات وی که: روزی با اصحاب در کشتی نشسته بودند در رود نیل به تفرج؛ چنان که عادت اهل مصر بود. کشتی دیگر می آمد و گروهی از اهل طرب در آن جا فساد همی کردند. شاگردان را آن، بزرگ نمود، گفتند: «ایها الشیخ، دعا کن تا آن جمله را خدای عز و جل غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود.» ذوالنون رحمهالله علیه بر پای خاست و دست ها برداشت و گفت: «بار خدایا، چنان که این گروه را اندر این جهان عیش خوش دادهای، اندر آن جهان نیز عیش خوششان ده.» مریدان متعجب شدند از گفتار وی. چون کشتی پیشتر آمد و چشمشان بر ذوالنون افتاد، فراگریستن آمدند و رودها بشکستند و توبه کردند و به خدای بازگشتند. وی رحمهالله علیه شاگردان را گفت: «عیش خوش آن جهانی توبۀ این جهانی بود. ندیدید که مراد جمله حاصل شد، بی از آن که رنجی به کسی رسیدی؟»

    #
  7. 8

    و این از غایت شفقت آن پیر بود بر مسلمانان و اندر این، اقتدا به پیغمبر علیه السلام کرد که هر چند از کافران بر او جفا بیش بودی وی متغیر نشدی و می گفتی: «اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون.»

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 5 از «۹- ابوالفیض ذوالنون بن ابراهیم المصری، رضی الله عنه» است.