نثر · شماره 6
پس مدعی معرفت بی ترس و خشوع، جاهل بود نه عارف. و حقیقت معرفت را علامت، صدق ارادت بود و ارادت صادق برندۀ اسباب و قاطع بنده باشد از دون خدای، عز و جل؛ چنان که ذی النون گوید، رضی الله عنه: «الصدق سیف الله فی ارضه ماوضع علی شیء الا قطعه. راستی شمشیر خدای است عز و جل اندر زمین و بر هیچ چیز نیاید الا که آن را ببرد.» و صدق رویت مسبب باشد نه اثبات سبب. چون سبب ثابت شد حکم صدق برخاست و ساقط شد.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 3
چون جنازۀ وی برداشتند، مرغان هوا جمع شدند و بر جنازۀ وی سایه برافکندند. اهل مصر بجمله تشویر خوردند و توبه کردند از جفا که با وی کرده بودند.
# - 4
و وی را طرف بسیار است و کلمات خوش اندر حقایق علوم؛ چنان که گوید: «العارف کل یوم اخشع؛ لانه فی کل ساعه اقرب.»
# - 5
هر روز عارف ترسان تر و خاشع تر باشد؛ زیرا که هر ساعت نزدیک تر بود، ولامحاله حیرت وی بیشتر بود و خشوعش زیادت تر؛ از آن که از هیبت و سلطان حق آگه گشته بود و جلال حق بر دلش مستولی شده، خود را از وی دور نبیند و به وصل روی نه. خشوعش بر خشوع زیادت شود؛ چنان که موسی اندر حال مکالمت گفت: «یا رب، این اطلبک؟» قال: «عند المنکسره قلوبهم.» :«بار خدایا، تو را کجا طلبم؟» گفت: «آن جا که دل شکسته است و از خلاص نومید گشته.» گفت: «بارخدایا، هیچ دلی از دل من نومیدتر و شکسته تر نیست.» گفت: «من آنجایم که تویی.»
# - 6
پس مدعی معرفت بی ترس و خشوع، جاهل بود نه عارف. و حقیقت معرفت را علامت، صدق ارادت بود و ارادت صادق برندۀ اسباب و قاطع بنده باشد از دون خدای، عز و جل؛ چنان که ذی النون گوید، رضی الله عنه: «الصدق سیف الله فی ارضه ماوضع علی شیء الا قطعه. راستی شمشیر خدای است عز و جل اندر زمین و بر هیچ چیز نیاید الا که آن را ببرد.» و صدق رویت مسبب باشد نه اثبات سبب. چون سبب ثابت شد حکم صدق برخاست و ساقط شد.
انتخابشده - 7
و یافتم اندر حکایات وی که: روزی با اصحاب در کشتی نشسته بودند در رود نیل به تفرج؛ چنان که عادت اهل مصر بود. کشتی دیگر می آمد و گروهی از اهل طرب در آن جا فساد همی کردند. شاگردان را آن، بزرگ نمود، گفتند: «ایها الشیخ، دعا کن تا آن جمله را خدای عز و جل غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود.» ذوالنون رحمهالله علیه بر پای خاست و دست ها برداشت و گفت: «بار خدایا، چنان که این گروه را اندر این جهان عیش خوش دادهای، اندر آن جهان نیز عیش خوششان ده.» مریدان متعجب شدند از گفتار وی. چون کشتی پیشتر آمد و چشمشان بر ذوالنون افتاد، فراگریستن آمدند و رودها بشکستند و توبه کردند و به خدای بازگشتند. وی رحمهالله علیه شاگردان را گفت: «عیش خوش آن جهانی توبۀ این جهانی بود. ندیدید که مراد جمله حاصل شد، بی از آن که رنجی به کسی رسیدی؟»
# - 8
و این از غایت شفقت آن پیر بود بر مسلمانان و اندر این، اقتدا به پیغمبر علیه السلام کرد که هر چند از کافران بر او جفا بیش بودی وی متغیر نشدی و می گفتی: «اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون.»
# - 9
و از وی می آید که گفت: از بیت المقدس می آمدم به قصد مصر. اندر راه شخصی دیدم از دور با هیبت که می آمد. اندر دل خود تقاضایی یافتم که از این کس سوالی بکنم. چون نزدیک من آمد، پیرزنی دیدم با عکازه ای اندر دست و جبه ای پشمین پوشیده.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 6 از «۹- ابوالفیض ذوالنون بن ابراهیم المصری، رضی الله عنه» است.