نثر · شماره 5
هم از وی می آید که گفت: «الناس رجلان: عارف بنفسه، فشغله فی المجاهده و الریاضه، و عارف بربه، فشغله بخدمته و عبادته و مرضاته.» مردم آن بود که یا به حق عارف بود یا به خود: آن که به خود عارف بود شغلش مجاهدت و ریاضت بود، و آن که به حق عارف بود شغلش خدمت و عبودیت و طلب رضا باشد. پس عارفان به خود را عبادت، ریاضت بود و عارفان به حق را عبادت ریاست. این عبادت کند تا درجت یابد و آن عبادت کند و خود همه یافته باشد. فشتان ما بین المنزلتین! بنده ای قایم به مجاهدت و دیگری قایم به مشاهدت.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 2
از بزرگان مشایخ بود به درجت و از کبرای ایشان به مرتبت. از اصحاب عراقیان بود و مقبول اهل خراسان بود و احسن کلام اندر موعظت کلام وی بود و الطف بیان، بیان وی. مردمان را عظت کردی به فنون علم و روایات و درایات و احکام ومعاملات عالم بود. و بعضی از متصوفه اندر امر وی مبالغت فوق حد کنند.
# - 3
از وی می آید که گفت: «سبحان من جعل قلوب العارفین اوعیه الذکر، و قلوب الزاهدین اوعیه التوکل، و قلوب المتوکلین اوعیه الرضا، و قلوب الفقراء اوعیه القناعه، و قلوب اهل الدنیا اوعیه الطمع.»
# - 4
پاک آن خدایی که دل عارفان را محل ذکر گردانید و از آن زاهدان موضع توکل، و از آن متوکلان منبع رضا، و از آن درویشان جایگاه قناعت، و از آن اهل دنیا محل طمع و اندر این عبرتی است که هر عضوی را که خداوند تعالی بیافرید مر فعلی را محل گردانید؛ چنان که دست ها را محل بطش و پای ها را محل مشی و چشم ها را محل نظر وگوش ها را محل سمع و زبان را محل نطق آفرید و اندر معانی کمونی و ظهوری ایشان خلافی بیشتر نبود. فاما دل ها را که بیافرید در هر یکی معنیی مختلف نهاد و ارادتی دیگرسان و هوایی دیگرگون، یکی را محل معرفت کرد و یکی را موضع ضلالت، یکی جایگاه قناعت و مانند این و اندر هیچ عضو عجوبۀ فعل خداوند تعالی ظاهرتر از دل ها نیست.
# - 5
هم از وی می آید که گفت: «الناس رجلان: عارف بنفسه، فشغله فی المجاهده و الریاضه، و عارف بربه، فشغله بخدمته و عبادته و مرضاته.» مردم آن بود که یا به حق عارف بود یا به خود: آن که به خود عارف بود شغلش مجاهدت و ریاضت بود، و آن که به حق عارف بود شغلش خدمت و عبودیت و طلب رضا باشد. پس عارفان به خود را عبادت، ریاضت بود و عارفان به حق را عبادت ریاست. این عبادت کند تا درجت یابد و آن عبادت کند و خود همه یافته باشد. فشتان ما بین المنزلتین! بنده ای قایم به مجاهدت و دیگری قایم به مشاهدت.
انتخابشده - 6
و ازوی می آید که گفت: «الناس رجلان: مفتقر الی الله، فهو فی اعلی الدرجات علی لسان الشریعه، و آخر لایری الافتقار لما علم من فراغ الله من الخلق و الرزق و الاجل و السعاده و الشقاوه، فهو فی افتقاره الیه و استغناءه به.» مردمان بر دو گروه اند: یکی نیازمندی به خدای تعالی و او اندر درجۀ بزرگترین است به حکم ظاهر شریعت، و دیگر آن که رویت افتقارش نباشد؛ از آن چه می داند که خداوند تعالی و تقدس قسمت کرده است اندر ازل از خلق و رزق و اجل و حیات و شقاوت و سعادت، جز آن نباشد که این کس اندر عین افتقار است بدو و استغنا از غیر او. پس آن گروه اندر افتقارشان به رویت افتقار محجوب اند از رویت تقدیر، و این گروه اندر ترک رویت افتقارشان مکاشف و مستغنی بدو. پس یکی با نعمت ودیگر با منعم، آن که با نعمت اندر رویت نعمت، اگرچه غنی فقیر و آن که با منعم و مشاهدت وی، اگرچه فقیر غنی. والله اعلم بالصواب.
# - 7
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 5 از «۲۸- ابوالسری منصور بن عمار، رضی الله عنه» است.