نثر · شماره 9
از وی می آید رضی الله عنه که گفت: «کلام الانبیاء ببا عن الحضور و کلام الصدیقین اشاره عن المشاهدات.» سخن انبیاء خبر باشد از حضور و کلام صدیقان اشارت از مشاهدات. صحت خبر از نظر بود و از آن مشاهدات از فکر و خبر جز از عین نتوان داد و اشارت جز به عین نباشد. پس کمال و نهایت صدیقان ابتدای روزگار انبیا بود و فرقی واضح میان ولی و نبی و تفضیل انبیا بر اولیا. به خلاف دو گروه از ملاحده که انبیا را اندر فضل موخر گویند و اولیا را مقدم.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
جنید گفت، رضی الله عنهم: «آن پنداشت از سر من برفت، و دانستم که سری اندر همه احوال مشرف ظاهر و باطن من است ودرجۀ وی فوق درجت من است؛ که وی بر اسرار من مشرف است و من از روزگار وی بیخبر.» به نزدیک وی آمدم و استغفار کردم، و از وی پرسیدم که: «تو چه دانستی که من پیغمبر را علیه السلام در خوابدیدم؟» گفت: «من خداوند را تعالی وتقدس به خواب دیدم که گفت: من رسول را علیه السلام فرستادم تا جنید را بگوید که: پند و عظت کن مر خلق را تا مراد اهل بغداد از وی حاصل شود.»
# - 7
و اندر این حکایت دلیل واضح است که پیران به هر حال که باشند مشرف حال مریدان باشند.
# - 8
و وی را کلام عالی و رموز لطیف است.
# - 9
از وی می آید رضی الله عنه که گفت: «کلام الانبیاء ببا عن الحضور و کلام الصدیقین اشاره عن المشاهدات.» سخن انبیاء خبر باشد از حضور و کلام صدیقان اشارت از مشاهدات. صحت خبر از نظر بود و از آن مشاهدات از فکر و خبر جز از عین نتوان داد و اشارت جز به عین نباشد. پس کمال و نهایت صدیقان ابتدای روزگار انبیا بود و فرقی واضح میان ولی و نبی و تفضیل انبیا بر اولیا. به خلاف دو گروه از ملاحده که انبیا را اندر فضل موخر گویند و اولیا را مقدم.
انتخابشده - 10
و از وی می اید که گفت: وقتی آرزو خواستم که ابلیس را علیه اللعنه ببینم. روزی بر در مسجد استاده بودم، پیری آمد از دو روی به من آورده. چون ورا بدیدم وحشتی اندر دلم اثر کرد. چون به نزدیک من آمد، گفتم: «تو کیستی ای پیر، که چشمم طاقت روی تو نمی دارد از وحشت، و دل طاقت اندیشۀ تو نمی دارد از هیبت؟» گفت: «من آنم که تو را آرزوی روی من است.» گفتم: «یا ملعون، چه چیز تو را از سجده کردن بازداشت مر آدم را؟» گفت: «یا جنید،تو را چه صورت بندد که من غیر وی را سجده کنم؟» جنید گفت: «من متحیر شدم اندر سخن وی. به سرم ندا آمد: «قل له کذبت، لو کنت عبدا لما خرجت امره و نهیه.فسمع النداء من قلبی، فصاح و قال: احرقتنی بالله، وغاب. بگو یا جنید مر او را که: دروغ می گویی؛ که اگر تو بنده بودی، از امر وی بیرون نیامدی و به نهیش تقرب نکردی. وی آن ندا از سر من بشنید بانگی بکرد و گفت: بسوختی مرا بالله یا جنید و ناپیدا شد.»
# - 11
و اندر این حکایت دلیل حفظ و عصمت وی است؛ از آن چه خداوند تعالی اولیای خود را اندر همه احوال از کیدهای شیطان نگاه دارد.
# - 12
و از وی مریدی را رنجی به دل آمد و پنداشت که مگر به درجه ای رسیده است، اعراض کرد. روزی بیامد که وی را تجربتی کند. وی به حکم اشراف آن مراد وی می دید از وی سوالی کرد. جنید گفت: «جواب عبارتی خواهی یا معنوی» گفتا: «هر دو.» گفت: «اگر عبارتی خواهی، اگر خود را تجربه کرده بودی به تجربه کردن من محتاج نگشتی و این جا به تجربه نیامدی و اگر معنوی خواهی از ولایتت معزول کردم.» اندر حال این مرید را روی سیاه شد و بانگ برگرفت که: «راحت یقین از دلم گم شد.» به استغفار مشغول شد و دست از فضولی بداشت. آنگاه جنید وی را گفت: «تو ندانسته ای که اولیای خداوند تعالی والیان اسرارند، تو طاقت زخم ایشان نداری؟» نفسی بروی فکند وی به سر مراد خود بازرسید و از تصرف کردن اندر مشایخ رحمهم الله توبه کرد.والله اعلم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «۳۱- ابوالقاسم الجنید بن محمد بن الجنید القواریری، رضی الله عنه» است.