نثر · شماره 3
همی آید که وی را خیرالنساج از آن خوانند که: چون وی از مولودگاه خود به سامره برفت به قصد حج، گذرش بر کوفه بود. به دروازۀ کوفه خزبافی وی را بگرفت که: «تو بندۀ منی و خیرنامی.» وی آن از حق دید و وی را خلاف نکرد و سال های بسیار کار وی می کرد و هرگاه که وی را گفتی: «یا خیر» وی گفتی: «لبیک». تا مرد از کردۀ خود پشیمان گشت. وی را گفت: «برو که من غلط کرده بودم و تو نه بندۀ منی.» برفت و به مکه شد. و بدان درجه رسید که جنید گفت: «خیر خیرنا.» دوست تر آن داشتی که وی را خیر خواندندی. گفتی: «روا نباشد که مردی مسلمان مرا نامی نهاده باشد، من آن را بگردانم.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 1
و منهم: پیر اهل تسلیم، و اندر طریقت محبت مستقیم، ابوالحسن محمد ابن اسماعیل، خیرالنساج، رضی الله عنه
# - 2
از بزرگان مشایخ بود اندروقت و معاملت و بیانی نیکو داشت اندر عظات، و عبارتی مهذب اندر اشارات. عمری دراز یافته بود و شبلی و ابراهیم خواص هر دو اندر مجلس وی توبه کردند. شبلی را به جنید فرستاد مر حفظ حرمت جنید را، رضی الله عنهم. و وی مرید سری بود واز اقران جنید و ابوالحسن نوری بود و به نزدیک جنید محترم بود و ابوحمزۀ بغدادی وی را ایجابی کرده بود.
# - 3
همی آید که وی را خیرالنساج از آن خوانند که: چون وی از مولودگاه خود به سامره برفت به قصد حج، گذرش بر کوفه بود. به دروازۀ کوفه خزبافی وی را بگرفت که: «تو بندۀ منی و خیرنامی.» وی آن از حق دید و وی را خلاف نکرد و سال های بسیار کار وی می کرد و هرگاه که وی را گفتی: «یا خیر» وی گفتی: «لبیک». تا مرد از کردۀ خود پشیمان گشت. وی را گفت: «برو که من غلط کرده بودم و تو نه بندۀ منی.» برفت و به مکه شد. و بدان درجه رسید که جنید گفت: «خیر خیرنا.» دوست تر آن داشتی که وی را خیر خواندندی. گفتی: «روا نباشد که مردی مسلمان مرا نامی نهاده باشد، من آن را بگردانم.»
انتخابشده - 4
و گویند که چون وفاتش قریب گشت، وقت نماز بود. چون از غشیان مرگ اندر آمد، چشم باز کرد و سوی در بنگریست و گفت، رضی الله عنه: «قف، عافاک الله؛ فانما انت عبد مامور و انا عبد مامور، و ماامرت به لایفوتک و ماامرت به فهو شیء یفوتنی، فدعنی امضی فیما امرت ثم امض بما امرت. بایست، عافاک الله که تو بندۀ ماموری و فرمانبردار و آن چه تو را فرموده اند از تو می فوت نگردد یعنی جان ستدن و من بندۀ مامورم و فرمانبردار، و آن چه مرا فرموده اند به حکم رسیدن وقت چون واجب شد، به اخراج وقت و رفتن من فوت گردد؛ یعنی نماز شام. مرا بگذار تا فرمان حق بگزارم تا من نیز بگذارمت تا فرمان حق بگزاری.» آنگاه آب خواست و طهارت کرد و نماز شام بگزارد و جان بداد، رحمهالله علیه.
# - 5
همان شب وی را به خواب دیدند گفتند: «خدای عز و جل با توچه کرد؟» گفت، رحمهالله علیه: «لاتسالنی عن هذا، ولیکن استرحت من دنیاکم. مرا از این مپرسید، ولیکن از دنیای شما برستم.»
# - 6
و ازوی می آید که گفت، اندر مجلس خود: «شرح صدور المتقین بنور الیقین و کشف بصائر الموقنین بنور حقائق الایمان.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 3 از «۴۶- ابوالحسن محمدبن اسماعیل، خیر النساج، رضی الله عنه» است.