نثر · شماره 10
و باز آنان که حال آن جوانمرد را به سحر منسوب کردند، محال است؛ از آن چه سحر اندر اصول سنت و جماعت حق است، چنان که کرامت و اظهار سحر اندر حال کمال، کفر باشد و از آن کرامت اندر حال کمال، معرفت؛ از آن چه یکی نتیجۀ سخط خداوند است جل جلاله و یکی قرینۀ رضای وی. و این سخن در باب اثبات کرامات مشرح بیاریم، ان شاء الله. و به اتفاق اهل بصیرت، از اهل سنت و جماعت مسلمان ساحر نباشد و کافر مکرم نه؛ که اضداد مجتمع نشوند و حسین رضی الله عنه تا بود اندر لباس صلاح بود از نمازهای نیکو ذکر و مناجات های بسیار و روزه های پیوسته و تحمیدهای مهذب و اندر توحید نکته های لطیف. اگر افعال وی سحر بودی این جمله ازوی محال بودی. پس درست شد که کرامات بود و کرامات جزولی محقق را نباشد.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 7
و وی ابتدا مرید سهل بن عبدالله بود و بی دستوری برفت از نزدیک وی، و به عمروبن عثمان پیوست و از نزد وی بی دستوری برفت و تعلق به جنید کرد. وی را قبول نکرد، بدین سبب جمله مهجور کردند وی را. پس مهجور معاملت بود نه مهجور اصل. ندیدی که شبلی گفت: «انا و الحلاج شیء واحد، فخلصنی جنونی و اهلکه عقله.» و اگر وی به دین مطعون بودی شبلی نگفتی: «من و حلاج یک چیزیم»، و محمد بن خفیف گفت: «هو عالم ربانی. او عالم ربانی است»، و مانند این. پس ناخشنودی و عقوق پیران طریقت و مشایخ رضی عنهم هجران و وحشت بار آورد.
# - 8
و وی را تصانیف ازهر است و رموز و کلام مهذب اندر اصول و فروع.
# - 9
و من که علی بن عثمان الجلابی ام، پنجاه پاره تصنیف وی بدیدم اندر بغداد و نواحی آن و بعضی به خوزستان و فارس و خراسان. جمله را سخنانی یافتم چنان که ابتدای نمودهای مریدان باشد، از آن بعضی قوی تر و بعضی ضعیف تر، بعضی سهل تر و بعضی شنیع تر. و چون کسی را از حق نمودی باشد به قوت حال عبارت دست دهد و فضل یاری کند. سخن منغلق شود، خاصه که معبر اندر عبارت خود تعجب نماید. آنگاه اوهام را از شنیدن آن نفرت افزاید، و عقول از ادراک بازماند. آنگاه گویند که: «این سخن عالی است.» گروهی منکر شوند از جهل و گروهی مقر آیند به جهل. انکار ایشان چون اقرار باشد. اما چون محققان اهل بصر ببینند، در عبارت نیاویزند و به تعجب آن مشغول نگردند از ذم و مدح فارغ شوند و از انکار و اقرار برآسایند.
# - 10
و باز آنان که حال آن جوانمرد را به سحر منسوب کردند، محال است؛ از آن چه سحر اندر اصول سنت و جماعت حق است، چنان که کرامت و اظهار سحر اندر حال کمال، کفر باشد و از آن کرامت اندر حال کمال، معرفت؛ از آن چه یکی نتیجۀ سخط خداوند است جل جلاله و یکی قرینۀ رضای وی. و این سخن در باب اثبات کرامات مشرح بیاریم، ان شاء الله. و به اتفاق اهل بصیرت، از اهل سنت و جماعت مسلمان ساحر نباشد و کافر مکرم نه؛ که اضداد مجتمع نشوند و حسین رضی الله عنه تا بود اندر لباس صلاح بود از نمازهای نیکو ذکر و مناجات های بسیار و روزه های پیوسته و تحمیدهای مهذب و اندر توحید نکته های لطیف. اگر افعال وی سحر بودی این جمله ازوی محال بودی. پس درست شد که کرامات بود و کرامات جزولی محقق را نباشد.
انتخابشده - 11
و بعضی از اهل اصول وی را رد کرده اند و بر وی اعتراض آرند اندر کلمات وی به معنی امتزاج و اتحاد و آن تشنیع اندر عبارت است نه اندر معنی؛ که مغلوب را امکان عبارت نبود تا اندر غلبۀ حال عبارتش صحیح آید و نیز روا بود که معنی عبارت مشکل بود که اندر نیابند مقصود معبر را، وهم ایشان مر ایشان را از آن صورتی کند، ایشان مر آن را انکار کنند. آن انکار ایشان بدیشان باز گردد نه بدان معنی.
# - 12
اما من گروهی دیدم از ملاحدۀ بغداد و نواحی آن خذلهم الله که دعوی تولا بدو داشتند و کلام وی را حجت زندقۀ خود ساخته بودند واسم حلاجی بر خود نهاده و اندر امر وی غلو می کردند؛ چون روافضه اندر تولای علی، رضی الله عنه. اندر رد کلمات ایشان بابی بیارم اندر فرق فرق، ان شاء الله عز و جل.
# - 13
و در جمله بدان که کلام وی اقتدا را نشاید؛ از آن چه مغلوب بوده است اندر حال خود نه متمکن، و کلام متمکنی باید تا بدان اقتدا توان کرد. پس عزیز است وی بر دل من بحمدالله اما بر هیچ اصل طریقش مستقیم نیست و بر هیچ محل حالش مقررنه، و اندر احوالش فتنۀ بسیار است.و مرا اندر ابتدای نمودهای خود از وی قوت ها بوده است، به معنی براهین، و پیش از این در شرح کلام وی کتابی ساخته ام به دلایل و حجج علو کلام و صحت حالش ثابت کرده و اندر کتابی که کرده ام به جز آن کتاب منهاج نام ابتدا و انتهاش یاد کرده ام، این جا این مقدار نیز بیاوردم. پس طریقی را که به چندین احتراز اصل آن را ثابت باید کرد، چرا بدان تعلق و اقتدا کنند؟ اما هوی را هرگز با راستی موافقت نباشد، پیوسته چیزی می جوید از طریق اعوجاج تا اندر آن آویزد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 10 از «۵۳- ابوالمغیث الحسین بن منصور الحلاج، رضی الله عنه» است.