نثر · شماره 2
و از مشایخ این طایفه سمنون المحب رضی الله عنه اندر محبت مذهبی و مشربی دارد مخصوص و گوید که: «محبت اصل و قاعدۀ راه حق تعالی است و احوال و مقامات نازل اند و اندر هر محل که طالب اندر آن باشد زوال بر آن روا باشد، الا در محل محبت و به هیچ حالی زوال بر آن روا نباشد مادام تا راه موجود بود.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 1
در جمله محبت اندر میان همه اصناف خلق معروف است، و به همه زبان ها مشهور و به همه لغت ها متداول و هیچ صنف از عقلا مر آن را بر خود بنتوانند پوشید.
# - 2
و از مشایخ این طایفه سمنون المحب رضی الله عنه اندر محبت مذهبی و مشربی دارد مخصوص و گوید که: «محبت اصل و قاعدۀ راه حق تعالی است و احوال و مقامات نازل اند و اندر هر محل که طالب اندر آن باشد زوال بر آن روا باشد، الا در محل محبت و به هیچ حالی زوال بر آن روا نباشد مادام تا راه موجود بود.»
انتخابشده - 3
و مشایخ دیگر جمله اندر این معنی با وی موافقت کردند؛ اما به حکم آن که این اسمی عام بود ظاهر، خواستند که حکم این اندر میان خلق بپوشند و اسم را مبدل کنند اندر تحقیق وجود معنی آن، صفای محبت را صفوت نام کردند و محب را صوفی خواندند و گروهی مر ترک اختیار محب را اندر اثبات اختیار حبیب فقر خواندند و محب را فقیر نام کردند؛ از آن چه کمترین درجه اندر محبت موافقت است و موافقت حبیب غیرمخالفت بود.
# - 4
و من اندر ابتدای کتاب حکم فقرو صفوت را کشف کرده ام و اندر این معنی آن پیر بزرگوار گوید: «الحب عند الزهاد اظهر من الاجتهاد، حب به نزدیک زهاد ظاهرتر از اجتهاد است به معروفی و عند التائبین اوجد من حنین و انین، و به نزدیک تایبان آسان یاب تر از ناله و فغان است. و عند الاتراک اشهر من الفتراک، و به نزدیک ترکان مشهورتر از آلت سواری ایشان و سبی الحب عند الهنوداظهر من سبی محمود و زخم و لهب محبت به نزدیک هندوان اندر شهرگی چون زخم محمود است اندر هندوستان. و قصه الحب و الحبیب عند الروم اشهر من الصلیب و قصۀ حب و حبیب اندر روم ظاهرتر است از صلیب. و فی العرب فی کل حی منه طرب و ویل و حزن، و ازمحبت اندر عرب اندر هر حیی طربی است و یا حزنی و یا نیلی و یا ویلی.»
# - 5
و مراد از این جمله آن است که هیچ جنس مردم نیست که وی را اندر غیب کاری افتاده نیست که نه اندر دل از محبت فرحی دارد و یا دلش به شراب آن مست است و یا از قهر آن مخمور مانده؛ از آن چه ترکیب دل از انزعاج و اضطراب است و به جز عقد دوستی اندر آن به جای سراب است و دل را محبت چون طعام و شراب است و هردل که از آن خالی است آن دل خراب است و تکلف را به دفع و جلب آن راه نیست ونفس از لطایف آن چه بر دل گذرد آگاه نیست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 2 از «فصل» است.