نثر · شماره 7
و در جمله عبارت از محبت نه محبت بود؛ از آن چه محبت حال است و حال هرگز قال نباشد. و اگر عالمی خواهند که محبت را جلب کنند نتوانند کرد و اگر تکلف کنند تا دفع کنند نتوانند کرد؛ که آن از مواهب است نه از مکاسب و اگر همه عالم مجتمع شوند تا محبت را جلب کنند به کسی که طالب آن بود نتوانند و اگر خواهند تا دفع کنند از کسی که اهل آن بود نتوانند کرد و عاجز شوند؛ که آن الهی است و آدمی لاهی و لاهی الهی را ادراک نتواند کرد. والسلام.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 4
و من اندر ابتدای کتاب حکم فقرو صفوت را کشف کرده ام و اندر این معنی آن پیر بزرگوار گوید: «الحب عند الزهاد اظهر من الاجتهاد، حب به نزدیک زهاد ظاهرتر از اجتهاد است به معروفی و عند التائبین اوجد من حنین و انین، و به نزدیک تایبان آسان یاب تر از ناله و فغان است. و عند الاتراک اشهر من الفتراک، و به نزدیک ترکان مشهورتر از آلت سواری ایشان و سبی الحب عند الهنوداظهر من سبی محمود و زخم و لهب محبت به نزدیک هندوان اندر شهرگی چون زخم محمود است اندر هندوستان. و قصه الحب و الحبیب عند الروم اشهر من الصلیب و قصۀ حب و حبیب اندر روم ظاهرتر است از صلیب. و فی العرب فی کل حی منه طرب و ویل و حزن، و ازمحبت اندر عرب اندر هر حیی طربی است و یا حزنی و یا نیلی و یا ویلی.»
# - 5
و مراد از این جمله آن است که هیچ جنس مردم نیست که وی را اندر غیب کاری افتاده نیست که نه اندر دل از محبت فرحی دارد و یا دلش به شراب آن مست است و یا از قهر آن مخمور مانده؛ از آن چه ترکیب دل از انزعاج و اضطراب است و به جز عقد دوستی اندر آن به جای سراب است و دل را محبت چون طعام و شراب است و هردل که از آن خالی است آن دل خراب است و تکلف را به دفع و جلب آن راه نیست ونفس از لطایف آن چه بر دل گذرد آگاه نیست.
# - 6
و عمروبن عثمان المکی گوید رحمه الله علیه اندر کتاب محبت که: خداوند تعالی دل ها را پیش از تنها بیافرید و به هفت هزار سال و اندر مقام قرب بداشت؛ و جان ها را پیش از دل ها بیافرید به هفت هزار سال و اندر روضۀ انس بداشت؛ و سرها راپیش از جان ها بیافرید به هفت هزار سال و اندر درجۀ وصل بداشت؛ و هر روز سیصد و شصت بار به کشف جمال بر سر تجلی کرد و سیصد و شصت نظر کرامت کرد و کلمۀ محبت مر جان را بشنوانید و سیصد و شصت لطیفۀ انس بر دل ظاهر کرد؛ تا بجمله اندر کون نگاه کردند از خود گرامی تر کسی ندیدند. زهوی و فرحی اندر میان ایشان پدیدار آمد. حق جل جلاله بدان مر ایشان را امتحان کرد سر را اندر جان به زندان کرد و جان را اندر دل محبوس کرد و دل را اندر تن باز داشت. آنگاه عقل را اندر ایشان مرکب گردانید و انبیاء صلوات الله علیهم بفرستاد و فرمان ها داد. آنگاه هر کسی از اهل آن مر مقام خود را جویان شدند. حق تعالی نماز بفرمودشان؛ تا تن اندر نماز شد دل به محبت پیوست جان به قربت رسید سر به وصلت قرار گرفت.
# - 7
و در جمله عبارت از محبت نه محبت بود؛ از آن چه محبت حال است و حال هرگز قال نباشد. و اگر عالمی خواهند که محبت را جلب کنند نتوانند کرد و اگر تکلف کنند تا دفع کنند نتوانند کرد؛ که آن از مواهب است نه از مکاسب و اگر همه عالم مجتمع شوند تا محبت را جلب کنند به کسی که طالب آن بود نتوانند و اگر خواهند تا دفع کنند از کسی که اهل آن بود نتوانند کرد و عاجز شوند؛ که آن الهی است و آدمی لاهی و لاهی الهی را ادراک نتواند کرد. والسلام.
انتخابشده - 8
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 7 از «فصل» است.