مصرع نخست · شماره 3
پس ابراهیم را علیه السلام دو مقام بوده است: یکی مقام تن و دیگر از آن دل. مقام تن مکه و مقام دل خلت. هرکه قصد مقام تن وی کند، از همه شهوات و لذات اعراض باید کرد تا محرم بود و کفن اندر پوشید و دست از صید حلال بداشت و جملۀ حواس را اندر بند کرد و به عرفات حاضر شد و از آن جا به مزدلفه و مشعرالحرام شد و سنگ برگرفت و به مکه کعبه را طواف کرد و به منا آمد و آن جا سه روز ببود و سنگ ها بشرط بینداخت. و آن جا موی باز کرد و قربان کرد و جامه ها درپوشید تا حاجی بود.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 1
قوله، تعالی: «و لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا (۹۷/آل عمران).»
# - 2
و از فرایض اعیان یکی حج است بر بنده اندر حال صحت عقل و بلوغ و اسلام و حصول استطاعت و آن حرم بود به میقات و وقوف اندر عرفات و طواف زیارت به اجماع و به اختلاف سعی میان صفا و مروه و بی حرم اندر حرم نشاید شد و حرم را بدان حرم خوانند که اندر او مقام ابراهیم است و محل امن.
# - 3
پس ابراهیم را علیه السلام دو مقام بوده است: یکی مقام تن و دیگر از آن دل. مقام تن مکه و مقام دل خلت. هرکه قصد مقام تن وی کند، از همه شهوات و لذات اعراض باید کرد تا محرم بود و کفن اندر پوشید و دست از صید حلال بداشت و جملۀ حواس را اندر بند کرد و به عرفات حاضر شد و از آن جا به مزدلفه و مشعرالحرام شد و سنگ برگرفت و به مکه کعبه را طواف کرد و به منا آمد و آن جا سه روز ببود و سنگ ها بشرط بینداخت. و آن جا موی باز کرد و قربان کرد و جامه ها درپوشید تا حاجی بود.
انتخابشده - 4
و باز چون کسی قصد مقام دل وی کند از مالوفات اعراض باید کرد و به ترک لذات و راحات بباید گفت و از ذکر غیر محرم شد و از آن جا التفات به کون محظور باشد آنگاه به عرفات معرفت قیام کرد و از آن جا قصد مزدلفۀ الفت کرد و از آن جا سر را به طواف حرم تنزیه حق فرستاد و سنگ هواها و خواطر فاسد را به منای امان بینداخت، و نفس را اندر منحرگاه مجاهدت قربان کرد تا به مقام خلت رسد. پس دخول آن مقام امان باشد از دشمن و شمشیر ایشان، و دخول این مقام امان بود از قطیعت و اخوات آن.
# - 5
و رسول صلی الله علیه گفت: «الحاج وفد الله یعطیهم ما سالوا و یستجیب لهم ما دعوا. حاج وفد خداوند باشند بدهدشان آن چه خواهند و اجابت کند بدانچه خوانند و دعا کنند.»
# - 6
و این گروه دیگر نه بخواهند و نه دعا کنند، فاما تسلیم کنند؛ چنان که ابراهیم علیه السلام کرد، «اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین (۱۳۱/البقره).» چون ابراهیم علیه السلام به مقام خلت رسید از علایق فرد شد و دل از غیر بگسست. حق تعالی خواست تا وی را بر سر خلق جلوه کند؛ نمرود را بر گماشت تا میان وی و از آن مادر و پدرش جدا افکند و آتشی برافروخت. ابلیس بیامد و منجیق بساخت تا وی را در خام گاو دوختند و اندر پلۀ منجنیق نهادند. جبرئیل بیامد و پلۀ منجنیق بگرفت و گفت: «هل لک حاجه؟» ابراهیم علیه السلام گفت: «اما الیک، فلا.» پس گفت: «به خدای عز و جل هم حاجتی نداری؟» گفت: «حسبی من سوالی علمه بحالی.» مرا آن بسنده است که او می داند که مرا از برای او در آتش می اندازند. علم او به من زبان مرا از سوال منقطع گردانیده است.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 3 از «کشف الحجاب الثامن فی الحج» است.