نثر · شماره 10
و من که علی بن عثمان الجلابی ام رضی الله عنه مردی دیدم اندر نهایت دیار خراسان به دیهی که آن را کمند می خوانند و معروف بود آن مرد وی را ادیب کمندی خواندندی. فضلی تمام داشت. این مرد بیست سال بر پای استاده بود؛ جز به تشهد نماز ننشستی. از وی علت آن بپرسیدند. گفت: «مرا هنوز درجت آن نیست که اندر مشاهدۀ حق بنشینم.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 7
اما آداب بر سه قسمت است: یکی اندر توحید با حق عز و جل و آن چنان بود که اندر خلا و ملا، خود را از بی حرمتی نگاه دارد در خلا معاملت چنان کند که اندر مشاهدۀ ملوک کنند.
# - 8
و اندر اخبار صحاح است که روزی پیغمبر صلی الله علیه و سلم گرد پای نشسته بود. جبرئیل آمد و گفت: «یا محمد، اجلس جلسه العبید. بنده ای، چون بندگان نشین اندر حضرت خداوند، تعالی.»
# - 9
و گویند حارث محاسبی چهل سال روز و شب پشت به دیوار باز ننهاد و جز به دو زانو ننشست. از وی پرسیدند که: «خود را رنجه چرا می داری؟» گفت: «شرم دارم که اندر مشاهدت حق جز بنده وار بنشینم.»
# - 10
و من که علی بن عثمان الجلابی ام رضی الله عنه مردی دیدم اندر نهایت دیار خراسان به دیهی که آن را کمند می خوانند و معروف بود آن مرد وی را ادیب کمندی خواندندی. فضلی تمام داشت. این مرد بیست سال بر پای استاده بود؛ جز به تشهد نماز ننشستی. از وی علت آن بپرسیدند. گفت: «مرا هنوز درجت آن نیست که اندر مشاهدۀ حق بنشینم.»
انتخابشده - 11
و از بویزید پرسیدند، رحمه الله: «بم وجدت ماوجدت؟» قال: «بحسن الصحبه مع الله، عز و جل.»
# - 12
گفتندش: «به چه یافتی آن چه یافتی؟» گفت: «بدانکه با حق تعالی صحبت نیکو کردم و با ادب بودم و اندر خلا همچنان بودم که اندر ملا.»
# - 13
و عالمیان را باید که حفظ آداب اندر مشاهدت معبود خود از زلیخا آموزند که چون با یوسف خلوت کرد و از یوسف حاجت خود را اجابت خواست، نخست روی بت خود به چیزی بپوشید. یوسف علیه السلام گفت: «از چه می کنی؟» گفت: «روی معبود بپوشیدم تا وی مرا بربی حرمتی نبیند؛ که آن شرط ادب نباشد.» و چون یوسف به یعقوب رسید و خداوند تعالی وی را وصال وی کرامت کرد زلیخا را جوان گردانید و به اسلام راه نمود و به زنی به یوسف داد. یوسف قصد وی کرد زلیخا از وی بگریخت. گفت: «ای زلیخا من آن دلربای توام از من چرا همی گریزی؟ مگر دوستی من از دلت پاک شده است؟» گفت: «لا، والله؛ که دوستی زیادت است اما من پیوسته آداب حضرت معبود خود نگاه داشته ام آن روز که با تو خلوت کردم معبود من بتی بود و وی هرگز ندیدی، فاما به حکم آن که ورا دو چشم بی بصر بود، چیزی بر آن پوشیدم تا تهمت بی ادبی از من برخیزد. کنون من معبودی دارم که بیناست بی مقلت و آلت و به هر صفت که باشم مرا می بیند من نخواهم که تارک الادب باشم.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 10 از «کشف الحجاب التاسع فی الصحبه مع آداب ها و احکام ها» است.