نثر · شماره 6
روی عن انس بن مالک، انه قال: «صحبت رسول الله صلی الله علیه و سلم عشر سنین و خدمته، فوالله ما قال لی: اف قط، و ما قال لشیء فعلت: لم فعلت کذا؟ ولا لشیء لم افعله الا فعلت کذا.» گفت: «ده سال رسول را علیه السلام خدمت کردم به خدای که هرگز مرا نگفت که: اف، و هرگز هیچ کار نکردم که مرا بگفت که: چرا کردی؟ و آن چه نکردم، هرگز مرا نگفت که: فلان کار چرا نکردی؟»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 3
و مرید را هیچ آفت چون تنهایی نباشد. و شرط صحبت ایشان آن است که هر کسی را اندر درجت وی بدارند، چون با پیران به حرمت بودن و با هم جنسان به عشرت زیستن و با کودکان شفقت برزیدن؛ چنان که پیران را اندر درجۀ پدران داند و همجنسان را اندر درجۀ برادران داند و کودکان را اندر محل فرزندان و از حقد تبرا کند و از حسد بپرهیزد و از کینه اعراض کند و نصیحت از هیچ کس دریغ ندارد. و روا نیست اندر صحبت، یک دیگر را غیبت کردن و خیانت برزیدن و به قول و فعل با یک دیگر انکار کردن؛ از آن چه چون ابتدا صحبت از برای خدای بود عز و جل باید تا به فعلی یا به قولی که از بنده ظاهر شود آن را بریده نگردانند.
# - 4
و من از شیخ المشایخ ابوالقاسم کرکان پرسیدم رضی الله عنه که: «شرط صحبت چیست؟» گفت: «آن که حظ خود نجویی اندر صحبت؛ که همه آفات صحبت از آن است که هر کسی از آن حظ خود طلبند و طالب حظ را تنهایی بهتر از صحبت و چون حظ خود فرو گذارد و حظوظ صاحب خود را رعایت کند اندر صحبت مصیب باشد.»
# - 5
یکی گوید ازدرویشان که: وقتی از کوفه برفتم به قصد مکه، ابراهیم خواص را یافتم رضی الله عنه در راه. ازوی صحبت خواستم. مرا گفت: «صحبت را امیری باید یا فرمانبرداری، چه خواهی امیر تو باشی یا من؟» گفتم: «امیر تو باش.» گفت: «هلا، تو از فرمان امیر بیرون میای.» گفتم: «روا باشد.» گفت: چون به منزل رسیدیم، مرا گفت: «بنشین.» چنان کردم. وی آب از چاه برکشید. سرد بود، هیزم فراهم آورد و آتش برافروخت اندر زیر میلی و به هر کار که من قصد کردمی گفتی: «شرط فرمان نگاه دار.» چون شب اندر آمد بارانی عظیم اندر گرفت. وی مرقعۀ خود بیرون کرد و تا بامداد بر سر من استاده بود و مرقعه بر دو دست افکنده و من شرمنده می بودم به حکم شرط هیچ نتوانستم گفت. چون بامداد شد، گفتم: «ایها الشیخ، امروز امیر من باشم.» گفت: «صواب اید.» چون به منزل رسیدیم، وی همان خدمت بر دست گرفت. من گفتم: «از فرمان بیرون میای.» مرا گفت: «از فرمان کسی بیرون آید که امیر را خدمت خود فرماید.» تا به مکه هم بر این صفت با من صحبت کرد و چون به مکه آمدیم از شرم وی بگریختم تا در منا مرا بدید و گفت: «ای پسر بر تو بادا که با درویشان صحبت چنان کنی که من با تو کردم.»
# - 6
روی عن انس بن مالک، انه قال: «صحبت رسول الله صلی الله علیه و سلم عشر سنین و خدمته، فوالله ما قال لی: اف قط، و ما قال لشیء فعلت: لم فعلت کذا؟ ولا لشیء لم افعله الا فعلت کذا.» گفت: «ده سال رسول را علیه السلام خدمت کردم به خدای که هرگز مرا نگفت که: اف، و هرگز هیچ کار نکردم که مرا بگفت که: چرا کردی؟ و آن چه نکردم، هرگز مرا نگفت که: فلان کار چرا نکردی؟»
انتخابشده - 7
پس جملۀ درویشان بر دو قسمتاند: یکی مقیمان و دیگر یک مسافران و مشایخ را رضی عنهم سنت آن است که: باید تا مسافران مر مقیمان را بر خود فضل نهند؛ از آن چه ایشان بر نصیب خود می روند و مقیمان به حق خدمت نشسته اند و اندر مسافران علامت طلب است و اندر مقیمان امارت یافت. پس فضل باشد آن را که یافت و فرو نشست و از طلب بیاسود بر آن کس که می طلبد و مقیمان را باید که مسافران را بر خود فضل نهند؛ از آن چه ایشان اصحاب علایق اند و مسافران از علایق فرد گشته اند و آنان اندر طلب اند و اینان اندر وفقت اند. و باید تا پیران جوانان را بر خود فضل نهند؛ که ایشان اندر دنیا قریب العهد ترند و گناهشان کمتر است و باید تا جوانان پیران را بر خود فضل نهند که ایشان اندر عبادت سابق اند و اندر خدمت مقدم و چون چنین باشد هر دو گروه به یک دیگر نجات یابند و الا هلاک گردند.
# - 8
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 6 از «باب آدابهم فی الصحبه» است.