نثر · شماره 20
روزی گفت من فردا ابتدا کنم. دیگر روز آن پیر اندر آمد. امام گفت: «یا بافلان، می بباید مرد.» وی سجاده باز افکند و سر باز نهاد و گفت: «مردم.» اندر حال جانش برآمد. امام را از آن تنبیهی بود. دانست که وی را می فرمود که: «بسیج راه مرگ کن چنین که من کردم.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 17
و قیمت نه آن را بود که بتکلف بخسبد قیمت آن را بود کش بخوابانند؛ چنان که خدای عز و جل اصحاب کهف را برگزید و به محل اعلی رسانید و لباس کفر از گردن ایشان برکشید ایشان نه اندر خواب تکلف کردند نه اندر بیداری؛ تا حق تعالی خواب بر ایشان افکند و بی اختیار ایشان مر ایشان را می پرورد؛ لقوله، تعالی: «و تحسبهم ایقاظا وهم رقود و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال. (۱۸/الکهف).» و این هر دو اندر حال بی اختیاری بود و چون بنده به درجتی رسد که اختیار وی برسد و دستش از کل بریده گردد و همتش از غیر اعراض کند اگر بخسبد یا بیدار باشد به هر صفت که بود عزیز و بزرگوار باشد.
# - 18
پس شرط خواب مرید را آن باشد که اول خواب خود را چون آخر عهد خود داند از معاصی توبه کند و خصمان خشنود کند و طهارتی پاکیزه کند و بر دست راست، روی سوی قبله کند و بخسبد، کارهای دنیا راست کرده؛ و نعمت اسلام را شکر کند و شرط کند که اگر بیدار گردد با سر معاصی نشود. پس هر که به بیداری کار خود ساخته باشد، وی را از خواب و مرگ باکی نباشد.
# - 19
و اندر حکایات مشهور است که آن پیر به نزدیک آن امامی که اندر رعایت جاه و کلاه رعونت نفس اندر مانده بود، درآمدی و گفتی: «یا بافلان، می بباید مرد.» وی را از آن سخن رنجی به دل آمدی که: «این مرد گدای، هر زمان مرا این سخن می گوید.»
# - 20
روزی گفت من فردا ابتدا کنم. دیگر روز آن پیر اندر آمد. امام گفت: «یا بافلان، می بباید مرد.» وی سجاده باز افکند و سر باز نهاد و گفت: «مردم.» اندر حال جانش برآمد. امام را از آن تنبیهی بود. دانست که وی را می فرمود که: «بسیج راه مرگ کن چنین که من کردم.»
انتخابشده - 21
و شیخ من رضی الله عنه مریدان را بر آن داشتی که: جز اندر حال غلبه مخسبید و چون بیدار شدید نیز مخسبید که خواب ثانی بر مرید حق حرام بود و بیکاری و اندر این معنی سخن بسیار اید و الله اعلم.
# - 22
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 20 از «باب نومهم فی السفر و الحضر» است.