کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 14

پس آداب سوال آن باشد که: اگر مقصود بر آید خرم تر از آن نباشی که برنیاید و خلق را اندر میانه نبینی و از زنان و اصحاب اسواق سوال نکنی، و راز خود جز با آن نگویی که بر حلالی مال وی موقن باشی و تا توانی کرد سوال بر نصیب خود نکنی و از آن تجمل و کدخدایی نسازی و مر آن را ملک خود نگردانی و مر حکم وقت را باشی حدیث فردا بر دل نگذرانی تا به هلاک جاودانه ماخوذ نشوی و خدای را عز و جل بر دام گدایی خود نبندی و از خود پارسایی نکنی تا از راه آن تو را چیزی دهند.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 11

    خدای عز و جل او را پیش خواست و از محنت دنیا به نعمت عقبی رسید. وی را به خواب دیدم، گفتمش: «خدای تعالی با تو چه کرد؟» گفت: «مرا بیامرزید.» گفتم: «به چه خصلت؟» گفت: «مرا بر پای کرد و گفت: بندۀ من، بسیار ذل و رنج کشیدی از سفلگان و بخیلان و دست پیش ایشان دراز کردی و اندر آن صبر کردی. تو را بدان بخشیدم.»

    #
  2. 12

    و سدیگر مر حرمت حق را از خلق سوال کردند. همه املاک دنیا و مال از آن وی دانستند و همه خلقان وکیلان وی دیدند. چیزی که به نصیب نفس ایشان بازگشت از وکیل وی بخواستند و سخن خود با وی بگفتند و اندر شاهد بایست بنده که بر وکیل عرضه کند به حرمت و عزت نزدیک تر باشد از آن که بر خداوند. پس سوال ایشان از غیر، علامت حضور و اقبال بود به حق نه غیبت و اعراض از حق.

    #
  3. 13

    یافتم که یحیی بن معاذ را دختری بود. روزی مر مادر را گفت: «مرا می فلان چیز باید.» مادر گفت: «از خدای بخواه.» گفت: «ای مادر، من شرم دارم که بایست نفسانی خود از حضرت وی بخواهم، و آن چه تو دهی هم از آن وی بود و روزی مقدر من باشد.»

    #
  4. 14

    پس آداب سوال آن باشد که: اگر مقصود بر آید خرم تر از آن نباشی که برنیاید و خلق را اندر میانه نبینی و از زنان و اصحاب اسواق سوال نکنی، و راز خود جز با آن نگویی که بر حلالی مال وی موقن باشی و تا توانی کرد سوال بر نصیب خود نکنی و از آن تجمل و کدخدایی نسازی و مر آن را ملک خود نگردانی و مر حکم وقت را باشی حدیث فردا بر دل نگذرانی تا به هلاک جاودانه ماخوذ نشوی و خدای را عز و جل بر دام گدایی خود نبندی و از خود پارسایی نکنی تا از راه آن تو را چیزی دهند.

    انتخاب‌شده
  5. 15

    یافتم پیری را از محتشمان متصوفه که از بادیه برآمد فاقه زده و رنج انقطاع کشیده به بازار کوفه اندر آمد، گنجشکی بر دست نشانده و می گفت: «از برای این گنجشگک مرا چیزی دهید.» گفتند: «ای هذا! این چه می گویی؟» گفت: «محال باشد که من گویم: مرا از بهر خدای چیزی دهید؛ از آن که به دنیا شفیع جز حقیری نتوان آورد.» این اندکی است از بسیار آن چه اندر این باب شرط است. والسلام.

    #
  6. 16

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 14 از «باب ادابهم فی السوال وترکه» است.