نثر · شماره 15
یافتم پیری را از محتشمان متصوفه که از بادیه برآمد فاقه زده و رنج انقطاع کشیده به بازار کوفه اندر آمد، گنجشکی بر دست نشانده و می گفت: «از برای این گنجشگک مرا چیزی دهید.» گفتند: «ای هذا! این چه می گویی؟» گفت: «محال باشد که من گویم: مرا از بهر خدای چیزی دهید؛ از آن که به دنیا شفیع جز حقیری نتوان آورد.» این اندکی است از بسیار آن چه اندر این باب شرط است. والسلام.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 12
و سدیگر مر حرمت حق را از خلق سوال کردند. همه املاک دنیا و مال از آن وی دانستند و همه خلقان وکیلان وی دیدند. چیزی که به نصیب نفس ایشان بازگشت از وکیل وی بخواستند و سخن خود با وی بگفتند و اندر شاهد بایست بنده که بر وکیل عرضه کند به حرمت و عزت نزدیک تر باشد از آن که بر خداوند. پس سوال ایشان از غیر، علامت حضور و اقبال بود به حق نه غیبت و اعراض از حق.
# - 13
یافتم که یحیی بن معاذ را دختری بود. روزی مر مادر را گفت: «مرا می فلان چیز باید.» مادر گفت: «از خدای بخواه.» گفت: «ای مادر، من شرم دارم که بایست نفسانی خود از حضرت وی بخواهم، و آن چه تو دهی هم از آن وی بود و روزی مقدر من باشد.»
# - 14
پس آداب سوال آن باشد که: اگر مقصود بر آید خرم تر از آن نباشی که برنیاید و خلق را اندر میانه نبینی و از زنان و اصحاب اسواق سوال نکنی، و راز خود جز با آن نگویی که بر حلالی مال وی موقن باشی و تا توانی کرد سوال بر نصیب خود نکنی و از آن تجمل و کدخدایی نسازی و مر آن را ملک خود نگردانی و مر حکم وقت را باشی حدیث فردا بر دل نگذرانی تا به هلاک جاودانه ماخوذ نشوی و خدای را عز و جل بر دام گدایی خود نبندی و از خود پارسایی نکنی تا از راه آن تو را چیزی دهند.
# - 15
یافتم پیری را از محتشمان متصوفه که از بادیه برآمد فاقه زده و رنج انقطاع کشیده به بازار کوفه اندر آمد، گنجشکی بر دست نشانده و می گفت: «از برای این گنجشگک مرا چیزی دهید.» گفتند: «ای هذا! این چه می گویی؟» گفت: «محال باشد که من گویم: مرا از بهر خدای چیزی دهید؛ از آن که به دنیا شفیع جز حقیری نتوان آورد.» این اندکی است از بسیار آن چه اندر این باب شرط است. والسلام.
انتخابشده - 16
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 15 از «باب ادابهم فی السوال وترکه» است.