کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مصرع دومِ میانی · شماره 4

پس وقت آن بود که بنده بدان ازماضی و مستقبل فارغ شود؛ چنان که واردی از حق به دل وی پیوندد و سر وی را در آن مجتمع گرداند؛ چنان که اندر کشف آن نه از ماضی یاد آید نه از مستقبل. پس همه خلق رااندر این دست نرسد ونداند که سابقت بر چه رفت و عاقبت بر چه خواهد بود. خداوندان وقت گویند: «علم ما مر عاقبت و سابق را ادراک نتواند کرد. ما را اندر وقت با حق خوش است؛ که اگر به فردا مشغول گردیم و یا اندیشۀ دی به دل بگذاریم، از وقت محجوب شویم و حجاب پراکندگی باشد.»

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 1

    بدان اسعدک الله که مر اهل هر صنعتی را و ارباب هر معاملتی را با یک دیگر اندر جریان اسرار خود عبارات است و کلمات که به جز ایشان معنی آن ندانند و مراد وضع عبارات دو چیز باشد: یکی حسن تفهیم و تسهیل غوامض را تا به فهم مرید نزدیک تر باشد و دیگر کتمان سر را از کسانی که اهل آن علم نباشند و دلایل آن واضح است. چنان که اهل لغت مخصوص اند به عبارات موضوع خود، چون: فعل ماضی و مستقبل و صحیح و معتل و اجوف و لفیف و ناقص و مثلهم و اهل نحو مخصوص اند به عبارات موضوع خود، چون: رفع و ضم و نصب و فتح و خفض و جر و کسر و منصرف و لاینصرف و غیره و اهل عروض مخصوص اند به عبارات موضوع خود،چون: بحور و دوایر و وتد و فاصله و آن چه بدین ماند و محاسبان مخصوص اند به عبارات موضوع خود، چون:فرد و زوج و ضرب و جذر و اضافت و تضعیف و تنصیف و جمع و تفریق و آن چه بدین ماند، و فقها مخصوص اند به عبارات موضوع خود، چون: علت و معلول و قیاس و اجتهاد و دفع و الزام و آن چه بدین ماند و محدثان همچنان، چون: مسند و مرسل و آحاد و متواتر و جرح و تعدیل وآنچه بدین ماند و متکلمان نیز به عبارات موضوع خود مخصوص اند چون عرض و جوهر و کل و جزء و جسم و جنس و تحیز و تولی، و آن چه بدین ماند. پس این طایفه را نیز الفاظ موضوع است مر کمون و ظهور سخن خود را؛ تا اندر طریقت خود بدان تصرف کنند و آن را که خواهند باز نمایند و از آن که خواهند بپوشانند. پس من بعضی از آن کلمات را بیانی مشرح بیارم و فرق کنم میان هر دو کلمه که مرادشان از آن چه چیز است تا تو و خوانندگان این کتاب را فایده تمام شود، ان شاء الله.

    #
  2. 2

    فمن ذلک: الحال و الوقت، و الفرق بینهما

    #
  3. 3

    وقت اندر میان این طایفه معروف است و مشایخ را اندر این، سخن بسیار است، و مراد من اثبات تحقیق است نه تطویل بیان.

    #
  4. 4

    پس وقت آن بود که بنده بدان ازماضی و مستقبل فارغ شود؛ چنان که واردی از حق به دل وی پیوندد و سر وی را در آن مجتمع گرداند؛ چنان که اندر کشف آن نه از ماضی یاد آید نه از مستقبل. پس همه خلق رااندر این دست نرسد ونداند که سابقت بر چه رفت و عاقبت بر چه خواهد بود. خداوندان وقت گویند: «علم ما مر عاقبت و سابق را ادراک نتواند کرد. ما را اندر وقت با حق خوش است؛ که اگر به فردا مشغول گردیم و یا اندیشۀ دی به دل بگذاریم، از وقت محجوب شویم و حجاب پراکندگی باشد.»

    انتخاب‌شده
  5. 5

    پس هرچه دست بدان نرسد اندیشۀ آن محال باشد؛ چنان که بوسعید خراز گوید، رحمه الله علیه: «وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزی مشغول مکنید.» و عزیزترین چیزهای بنده شغل وی باشد بین الماضی و المستقبل؛ لقوله، علیه السلام: «لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل.» مرا با خدای عز و جل وقتی است که اندر آن وقت هژده هزار عالم را بر دل من گذر نباشد و در چشم من خطر نیارد و از آن بود که چون شب معراج زینت ملک زمین و آسمان را بر وی عرضه کردند، به هیچ چیز باز ننگریست؛ لقوله، تعالی: «ما زاغ البصر وما طغی (۱۷/النجم)»؛ از آن چه او عزیز بود و عزیز را جز به عزیز مشغول نکند.

    #
  6. 6

    پس اوقات موحد دو وقت باشد: یکی اندر حال فقد و دیگر اندر حال وجد. یکی در محل وصال و دیگر در محل فراق و اندر هر دو وقت او مقهور باشد؛ از آن چه در وصل وصلش به حق بود و در فصل فصلش به حق اختیارو اکتساب وی اندر آن میانه ثبات نیابد تا ورا وصفی توان کرد و چون دست اختیار بنده از روزگار وی بریده گردد، آن چه کند و بیند حق باشد.

    #
  7. 7

    و از جنید رضی الله عنه می آید که: درویشی را دیدم اندر بادیه در زیر خار مغیلانی نشسته، اندر جایی صعب با مشقت تمام. گفتم: «ای برادر، تو را چه چیز این جا نشانده است؟» گفت: «بدان که مرا وقتی بود، این جا ضایع شده است. اکنون بدین جای نشسته ام و اندوه می گزارم.» گفتم: «چند سال است؟» گفت: «دوازده سال است. اکنون شیخ همتی در کار کند، باشد که به مراد خود رسم و وقت بازیابم.»

    #