مصرع نخستِ میانی · شماره 5
پس هرچه دست بدان نرسد اندیشۀ آن محال باشد؛ چنان که بوسعید خراز گوید، رحمه الله علیه: «وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزی مشغول مکنید.» و عزیزترین چیزهای بنده شغل وی باشد بین الماضی و المستقبل؛ لقوله، علیه السلام: «لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل.» مرا با خدای عز و جل وقتی است که اندر آن وقت هژده هزار عالم را بر دل من گذر نباشد و در چشم من خطر نیارد و از آن بود که چون شب معراج زینت ملک زمین و آسمان را بر وی عرضه کردند، به هیچ چیز باز ننگریست؛ لقوله، تعالی: «ما زاغ البصر وما طغی (۱۷/النجم)»؛ از آن چه او عزیز بود و عزیز را جز به عزیز مشغول نکند.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 2
فمن ذلک: الحال و الوقت، و الفرق بینهما
# - 3
وقت اندر میان این طایفه معروف است و مشایخ را اندر این، سخن بسیار است، و مراد من اثبات تحقیق است نه تطویل بیان.
# - 4
پس وقت آن بود که بنده بدان ازماضی و مستقبل فارغ شود؛ چنان که واردی از حق به دل وی پیوندد و سر وی را در آن مجتمع گرداند؛ چنان که اندر کشف آن نه از ماضی یاد آید نه از مستقبل. پس همه خلق رااندر این دست نرسد ونداند که سابقت بر چه رفت و عاقبت بر چه خواهد بود. خداوندان وقت گویند: «علم ما مر عاقبت و سابق را ادراک نتواند کرد. ما را اندر وقت با حق خوش است؛ که اگر به فردا مشغول گردیم و یا اندیشۀ دی به دل بگذاریم، از وقت محجوب شویم و حجاب پراکندگی باشد.»
# - 5
پس هرچه دست بدان نرسد اندیشۀ آن محال باشد؛ چنان که بوسعید خراز گوید، رحمه الله علیه: «وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزی مشغول مکنید.» و عزیزترین چیزهای بنده شغل وی باشد بین الماضی و المستقبل؛ لقوله، علیه السلام: «لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل.» مرا با خدای عز و جل وقتی است که اندر آن وقت هژده هزار عالم را بر دل من گذر نباشد و در چشم من خطر نیارد و از آن بود که چون شب معراج زینت ملک زمین و آسمان را بر وی عرضه کردند، به هیچ چیز باز ننگریست؛ لقوله، تعالی: «ما زاغ البصر وما طغی (۱۷/النجم)»؛ از آن چه او عزیز بود و عزیز را جز به عزیز مشغول نکند.
انتخابشده - 6
پس اوقات موحد دو وقت باشد: یکی اندر حال فقد و دیگر اندر حال وجد. یکی در محل وصال و دیگر در محل فراق و اندر هر دو وقت او مقهور باشد؛ از آن چه در وصل وصلش به حق بود و در فصل فصلش به حق اختیارو اکتساب وی اندر آن میانه ثبات نیابد تا ورا وصفی توان کرد و چون دست اختیار بنده از روزگار وی بریده گردد، آن چه کند و بیند حق باشد.
# - 7
و از جنید رضی الله عنه می آید که: درویشی را دیدم اندر بادیه در زیر خار مغیلانی نشسته، اندر جایی صعب با مشقت تمام. گفتم: «ای برادر، تو را چه چیز این جا نشانده است؟» گفت: «بدان که مرا وقتی بود، این جا ضایع شده است. اکنون بدین جای نشسته ام و اندوه می گزارم.» گفتم: «چند سال است؟» گفت: «دوازده سال است. اکنون شیخ همتی در کار کند، باشد که به مراد خود رسم و وقت بازیابم.»
# - 8
جنید رحمه الله علیه گفت: من برفتم و حج بکردم و وی را دعا کردم اجابت آمد و وی به مراد خود بازرسید. چون باز آمدم وی را یافتم، همانجا نشسته. گفتم: «ای جوانمرد، آن وقت بازیافتی، چرا از اینجای فراتر نشوی؟» گفت: «ایها الشیخ، جایگاهی را می ملازمت کردم که محل وحشت من بود و سرمایه این جا گم کرده بودم؛ روا باشد که جایی را که سرمایه آن جا بازیافتم و محل انس من است، بگذارم؟ شیخ بسلامت برود که من خاک خویش با خاک این موضع برخواهم آمیخت تا به قیامت سر از این خاک برآرم، که محل انس و سرور من است.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 5 از «کشف الحجاب العاشر فی بیان منطقهم و حدود الفاظهم و حقائق معانیهم» است.