نثر · شماره 28
و اندر این معنی سخن بسیار اید و من بر این اختصار کردم ترک تطویل را. والله اعلم.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 25
و یکی از مشایخ رضی عنهم گوید: «التمکین رفع التلوین. تمکین رفع تلوین است.»
# - 26
و تلوین هم از عبارات این طایفه است، چون حال و مقام، به معنی نزدیک است بدان و مراد از آن تغییر و گشتن از حال به حال خواهند و مراد از آن، آن است که متمکن متردد نباشد و رخت یکسره به حضرت برده باشد و اندیشۀ غیر از دل سترده نه معاملتی رود بر او که حکم ظاهرش بدل کند و نه حالی باشد که حکم باطنش متغیر گرداند؛ چنان که موسی صلوات الله علیه متلون بود، حقتعالی یک نظر به طور تجلی کرد هوش از وی بشد؛ کما قال الله، تعالی: «وخر موسی صعقا (۱۴۳/الاعراف).» و رسول صلی الله علیه متمکن بود از مکه تا به قاب قوسین در عین تجلی بود از حال بنگشت و تغیر نیاورد و این درجت اعلی بود والله اعلم.
# - 27
پس تمکین بر دو گونه باشد: یکی آن که نسبت آن به شاهد خود باشد و یکی آن که اضافت به شواهد حق. آن را که نسبت به شاهد خود باشد باقی الصفه باشد و آن را که حواله به شاهد حق بود فانی الصفه باشد و مر فانی الصفه را محو و صحوصحو و لحق و محق و فنا و بقا و وجود و عدم درست نیاید؛ که اقامت این اوصاف را موصوف باید و چون موصوف مستغرق باشد حکم اقامت وصف ازوی ساقط بود.
# - 28
و اندر این معنی سخن بسیار اید و من بر این اختصار کردم ترک تطویل را. والله اعلم.
انتخابشده - 29
و من ذلک: المحاضره و المکاشفه، و الفرق بینهما
# - 30
بدان که محاضره بر حضور دل افتد اندر لطایف بیان، و مکاشفه بر حضور تحیر سر افتد اندر حظیرۀ عیان. پس محاضره اندر شواهد آیات باشد، و مکاشفه اندر شواهد مشاهدات و علامت محاضره دوام تفکر باشد اندر رویت آیت و علامت مکاشفه دوام تحیر اندر کنه عظمت. فرق میان آن که اندر افعال متفکر بود، و از آن آن که اندر جلال متحیر بود بسیار بود از این دو یکی ردیف خلت بود و دیگری قرین محبت.
# - 31
ندیدی که چون خلیل صلوات الله علیه اندر ملکوت آسمان ها نگاه کرد و اندر حقیقت وجود آن تامل و تفکر نمود، دلش بدان حاضر شد. به رویت فعل طالب فاعل گشت؛ تا حضور وی فعل را دلیل فاعل گردانید و اندر کمال معرفت گفت: «انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا (۷۹/الانعام)»؛ و حبیب را چون به ملکوت بردند، چشم از رویت کل فرا کرد فعل ندید و خلق ندید و خود را ندید تا به فاعل مکاشف شد اندر کشف، شوق بر شوقش بیفزود و قلق بر قلقش زیادت شد و طلب رویت کرد. رویت روی نبود رای قربت کرد قربت ممکن نگشت، قصد وصلت کرد وصلت صورت نبست. هرچند که بر دل حکم تنزیه دوست ظاهرتر شد، شوق دوست زیادت تر گشت. نه روی اعراض بود و نه امکان اقبال. متحیر شد. آن جا که خلت بود حیرت کفر نمود و این جا که محبت بود وصلت شرک آمد و حیرت سرمایه شد؛ از آن چه آن جا حیرت اندر هستی بود و آن شرک باشد و این جا در چگونگی و این توحید باشد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 28 از «کشف الحجاب العاشر فی بیان منطقهم و حدود الفاظهم و حقائق معانیهم» است.