نثر · شماره 48
و من ذلک: القهر و اللطف، و الفرق بینهما
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 45
و شیخ من گفتی، رحمه الله علیه: عجب دارم از آن که گوید که انس با حق ممکن نشود از پس آن که گفته است: «و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب (۱۸۶/البقره)»، «ان عبادی (۴۲/الحجر)»، «قل لعبادی (۳۱/ابراهیم)»، «یا عباد لاخوف علیکم الیوم و لاانتم تحزنون (۶۸/الزخرف).» ولامحاله بنده چون این فضل بیند، ورا دوست گیرد و چون دوست گرفت انس گیرد؛ از آن چه ازدوست هیبت بیگانگی بود و انس یگانگی و صفت آدمی این است که با منعم انس گیرد واز حق به ما چندین نعمت و ما را بدو معرفت، محال باشد که ما حدیث هیبت کنیم.
# - 46
و من که علی بن عثمان الجلابی ام، می گویم که هر دو گروه اندر این مصیب اند با اختلافشان؛ از آن چه سلطان هیبت با نفس باشد و هوای آن و فنا گردانیدن بشریت و سلطان انس با سر بود و پروردن معرفت. پس حق تعالی به تجلی جلال نفس دوستان را فانی کند و به تجلی جمال، سر ایشان را باقی گرداند. پس آنان که اهل فنا بودند هیبت را مقدم گفتند و آنان که ارباب بقا بودند انس را تفضیل نهادند.
# - 47
و پیش از این در باب «فنا و بقا» شرح این داده آمده است. والله اعلم.
# - 48
و من ذلک: القهر و اللطف، و الفرق بینهما
انتخابشده - 49
بدانکه این دو عبارت است مراین طایفه را که از روزگار خود بیان کنند و مرادشان از قهر تایید حق باشد به فنا کردن مرادها و بازداشتن نفس از آرزوها بی آن که ایشان را اندر آن مراد باشد. و مراد از لطف، تایید حق باشدبه بقای سر و دوام مشاهدت و قرار حال اندر درجت استقامت؛ تا حدی که گروهی گفته اند که: «کرامت از حق حصول مراد است» و این اهل لطف بوده اند و گروهی گفته اند: «کرامت آن است که حق تعالی بنده را به مراد خود از مراد وی بازدارد و به بی مرادی مقهور گرداند؛ چنان که اگر به دریا شود در حال تشنگی دریا خشک گردد.»
# - 50
گویند در بغداد درویشی دو بودند ازمحتشمان فقرا یکی صاحب قهر بود و یکی صاحب لطف؛ و پیوسته با یک دیگر به نقار بودندی، و هر یکی مر روزگار خود را مزیت می نهادندی. یکی می گفتی: «لطف از حق به بنده اشرف اشیاست؛ لقوله، تعالی: «الله لطیف بعباده (۱۹/الشوری)»، و دیگری می گفتی: «قهر از حق به بنده اکمل اشیاست؛ لقوله، تعالی: «و هو القاهر فوق عباده (۱۸/الانعام).»
# - 51
این سخن میان ایشان دراز شد تاوقتی این صاحب لطف قصد مکه کرد و به بادیه فرو شد و به مکه نرسید. سال ها کس خبر وی نیافت. تاوقتی یکی از مکه به بغداد می آمد وی را دید بر سر راه، گفت: «ای اخی، به عراق شوی آن رفیق مرا بگوی اندر کرخ، اگر خواهی تا بادیه را با مشقت وی چون کرخ بغداد بینی با عجایب آن، بیا و بنگر اینک بادیه اندر حق من چون کرخ بغداد است.» چون آن درویش بیامد و مر آن رفیق وی را طلب کرد و پیغام بگزاردن، رفیق گفت: «چون باز گردی بگوی که اندر آن شرفی نباشد که بادیۀ با مشقت را اندر حق تو چون کرخ بغداد کرده اند تا از درگاه نگریزی. عجب این باشد که کرخ بغداد را با چندان انعام و عجوبات اندر حق یکی بادیه گردانند با مشقت تا وی در آن خرم باشد.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 48 از «کشف الحجاب العاشر فی بیان منطقهم و حدود الفاظهم و حقائق معانیهم» است.