نثر · شماره 56
مشایخ این طریقت رضی الله عنهم محو صفت را به اثبات تایید حق، نفی و اثبات خوانده اند. و به نفی، نفی صفت بشریت خواسته اند و به اثبات، اثبات سلطان حقیقت؛ از آن چه محو ذهاب کلی بود و نفی کل جز بر صفات نیفتد؛ از آن چه بر ذات در حال بقای بشریت فنا صورت نگیرد. پس باید که تا نفی صفات مذموم باشد به اثبات خصال محمود؛ یعنی نفی دعوی بود اندر دوستی حق تعالی به اثبات معنی؛ از آن چه دعوی از رعونات نفس بود و اندر جریان عبارات ایشان چون به حکم اوصاف مقهور سلطان حق گردند گویند که: «نفی صفات بشریت است به اثبات بقای حق.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 53
و شیخ من گفت: سالی مر اولیا را اندر میان بادیه اجتماع بود و پیر من حصری رضی الله عنه مرا با خود آن جا برد. گروهی را دیدم هر یک بر نجیبی می آمدند و گروهی را بر تختی می آوردند، و گروهی می پریدند، هرکه می آمد از این جنس حصری بدیشان التفات نکرد تا جوانی دیدم می آمد نعلین گسسته و عصا شکسته و پای از کار بشده سر برهنه، اندام سوخته. حصری بر جست و پیش وی باز رفت، وی وی را به درجت بلند بنشاند. من متعجب شدم. از بعد آن از شیخ بپرسیدم گفت: «او ولیی است مر خداوند را تعالی و تقدس که متابع ولایت نیست؛ که ولایت متابع وی است و به کرامات التفات نکند.»
# - 54
و درجمله آن چه ما خود را اختیار کنیم بلای ماست و من جز آن نخواهم که حق در آن مرا از آفت نگاه دارد واز شر نفسم باز رهاند اگر اندر قهر دارد تمنای لطف نکنم و اگر اندر لطف دارد ارادت قهرم نباشد؛ که مرا بر اختیار وی اختیار نیست. و بالله التوفیق و حسبنا الله و نعم الرفیق.
# - 55
و من ذلک: النفی و الاثبات، و الفرق بینهما
# - 56
مشایخ این طریقت رضی الله عنهم محو صفت را به اثبات تایید حق، نفی و اثبات خوانده اند. و به نفی، نفی صفت بشریت خواسته اند و به اثبات، اثبات سلطان حقیقت؛ از آن چه محو ذهاب کلی بود و نفی کل جز بر صفات نیفتد؛ از آن چه بر ذات در حال بقای بشریت فنا صورت نگیرد. پس باید که تا نفی صفات مذموم باشد به اثبات خصال محمود؛ یعنی نفی دعوی بود اندر دوستی حق تعالی به اثبات معنی؛ از آن چه دعوی از رعونات نفس بود و اندر جریان عبارات ایشان چون به حکم اوصاف مقهور سلطان حق گردند گویند که: «نفی صفات بشریت است به اثبات بقای حق.»
انتخابشده - 57
و اندر این معنی پیش از این اندر باب فقر و صفوت و فناو بقا سخن رفته است و بر آن اختصار کردم.
# - 58
ونیز گویند که: مراد بدین، نفی اختیار بنده باشد به اثبات اختیار حق و از آن بود که آن موفق گفت: «اختیار الحق لعبده مع علمه بعبده خیر من اختیار عبده لنفسه مع جهله بربه»؛ از آن چه دوستی نفی اختیار محب باشد به اثبات اختیار محبوب.
# - 59
و اندر حکایات یافتم که: درویشی اندر دریا غرق می شد یکی گفت: «ای اخی، خواهی تا برهی؟» گفت: «نه.» گفت: «خواهی تا غرق شوی؟» گفت: «نه.» گفت:«عجب کاری! نه هلاک اختیار می کنی نه نجات می طلبی!؟» گفت: «مرا با اختیار چه کار، که اختیار کنم. اختیار من آن است که حق مرا اختیار کند.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 56 از «کشف الحجاب العاشر فی بیان منطقهم و حدود الفاظهم و حقائق معانیهم» است.