نثر · شماره 59
و اندر حکایات یافتم که: درویشی اندر دریا غرق می شد یکی گفت: «ای اخی، خواهی تا برهی؟» گفت: «نه.» گفت: «خواهی تا غرق شوی؟» گفت: «نه.» گفت:«عجب کاری! نه هلاک اختیار می کنی نه نجات می طلبی!؟» گفت: «مرا با اختیار چه کار، که اختیار کنم. اختیار من آن است که حق مرا اختیار کند.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 56
مشایخ این طریقت رضی الله عنهم محو صفت را به اثبات تایید حق، نفی و اثبات خوانده اند. و به نفی، نفی صفت بشریت خواسته اند و به اثبات، اثبات سلطان حقیقت؛ از آن چه محو ذهاب کلی بود و نفی کل جز بر صفات نیفتد؛ از آن چه بر ذات در حال بقای بشریت فنا صورت نگیرد. پس باید که تا نفی صفات مذموم باشد به اثبات خصال محمود؛ یعنی نفی دعوی بود اندر دوستی حق تعالی به اثبات معنی؛ از آن چه دعوی از رعونات نفس بود و اندر جریان عبارات ایشان چون به حکم اوصاف مقهور سلطان حق گردند گویند که: «نفی صفات بشریت است به اثبات بقای حق.»
# - 57
و اندر این معنی پیش از این اندر باب فقر و صفوت و فناو بقا سخن رفته است و بر آن اختصار کردم.
# - 58
ونیز گویند که: مراد بدین، نفی اختیار بنده باشد به اثبات اختیار حق و از آن بود که آن موفق گفت: «اختیار الحق لعبده مع علمه بعبده خیر من اختیار عبده لنفسه مع جهله بربه»؛ از آن چه دوستی نفی اختیار محب باشد به اثبات اختیار محبوب.
# - 59
و اندر حکایات یافتم که: درویشی اندر دریا غرق می شد یکی گفت: «ای اخی، خواهی تا برهی؟» گفت: «نه.» گفت: «خواهی تا غرق شوی؟» گفت: «نه.» گفت:«عجب کاری! نه هلاک اختیار می کنی نه نجات می طلبی!؟» گفت: «مرا با اختیار چه کار، که اختیار کنم. اختیار من آن است که حق مرا اختیار کند.»
انتخابشده - 60
و مشایخ گفته اند: کمترین درجه اندر دوستی نفی اختیار بود. پس اختیار حق ازلی است نفی آن ممکن نگردد و اختیار بنده عرضی، نفی بر آن روا بود. پس باید که اختیار عرضی را زیر پای آرد تا با اختیار ازلی بقا یابد؛ چنان که موسی صلوات الله علیه چون بر کوه منبسط شد با حق تعالی تمنای رویت کرد و به اثبات اختیار خود بگفت. حق گفت: «لن ترانی (۱۴۳/الاعراف).» گفت: «بارخدایا، دیدار، حق و من مستحق، منع چرا؟» فرمان آمد که: «دیدار حق است اما اندر دوستی اختیار باطل است.»
# - 61
و اندر این معنی سخن بسیار اید، اما مراد من بیش از این نیست که بدانی که مقصود قوم از این عبارت چه چیز است.
# - 62
و از این جمله ذکر تفرقه و جمع و فنا و بقا و غیبت و حضور گذشته است اندر مذاهب متصوفه، آن جا که ذکر صحوصحو و سکر است. هرکه را اشکال است این معانی را آن جا طلبد؛ از آن چه جای بیان این جمله این جا بود. اما به حکم لابد این مقدار آن جا بیاوردم تا مذهب هر کسی مشرح گردد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 59 از «کشف الحجاب العاشر فی بیان منطقهم و حدود الفاظهم و حقائق معانیهم» است.