نثر · شماره 6
یعنی بده ای دوست مرا تا چشم ببیند و دست ببساود و کام بچشد و بینی ببوید، آنک یک حاست را از آن نصیب نباشد، پس بگوی این خمر است تا گوش نیز نصیب یابد تا همه حواس من اندر بند آن شوند و از آن لذت یابند.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 3
و گروهی گفتند: «سماع آلت حضور است؛ از آن چه محبت کلیت خواهد، تا کل محب به محبوب مستغرق نشود وی اندر محبت ناقص بود. پس چنان که دل را اندر محل وصل نصیب محبت است و سر را مشاهدت و روح را وصلت و تن را خدمت، باید تا گوش را نیز نصیبی بود؛ چنان که چشم را رویت.» سخت نیکو گفت شاعر در محل هزل:
# - 4
الا فاسقنی خمرا وقل لی هی الخمر
# - 5
ولا تسقنی سرا اذا امکن الجهر
# - 6
یعنی بده ای دوست مرا تا چشم ببیند و دست ببساود و کام بچشد و بینی ببوید، آنک یک حاست را از آن نصیب نباشد، پس بگوی این خمر است تا گوش نیز نصیب یابد تا همه حواس من اندر بند آن شوند و از آن لذت یابند.
انتخابشده - 7
و گویند: سماع آلت حضور است؛ که غایب خود غایب است و غایب منکر بود و منکر اهل آن نباشد.
# - 8
پس سماع بر دو گونه باشد: یکی به واسطه و دیگر بی واسطه. آن چه از قاری شنود آلت غیبت باشد آن چه از باری شنود آلت حضور و از آن بود که آن پیر گفت.
# - 9
مخلوق را در آن محل ننهیم که سخن ایشان شنوم، یا حدیث ایشان گویم.» والله اعلم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 6 از «باب اختلافهم فی السماع» است.