نثر · شماره 39
گفت: اویس.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 36
پس فاروق و مرتضی رضی الله عنهما، آنجا شدند، او را بدیدند در نماز و حق تعالی ملکی را بدو گماشته تا اشتران او را نگاه می داشت. چون بانگ حرکت آدمی بیافت، نماز کوتاه کرد. چون سلام باز داد فاروق برخاست و سلام کرد. او جواب داد. فاروق گفت: «مااسمک»چیست نام تو؟
# - 37
قال: عبدالله. گفت: بنده خدای.
# - 38
گفت: همه بندگان خداییم. تو را نام خاص چیست؟
# - 39
گفت: اویس.
انتخابشده - 40
گفت: بنمای دست راست.
# - 41
بنمود. آن سپیدی که رسول علیه السلام نشان کرده بود بدید. بوسه داد دست او را و گفت: که رسول علیه السلام تو را سلام رسانیده است. گفته است که امتان مرا دعا کن.
# - 42
گفت: تو اولیتری به دعا گفتن مسلمانان که بر روی زمین از تو عزیزتر کسی نیست. فاروق گفت: من خود این کاری می کنم. تو وصیت رسول علیه السلام به جای آور.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 39 از «ذکراویس القرنی رضی الله عنه» است.