نثر · شماره 46
ایشان مرقع بدو بدادند. پس گفتند: بپوش و دعا کن.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 43
گفت یا عمر: بنگر نباید که آن دیگری بود.
# - 44
گفت: پیغمبر تو را نشان کرده است.
# - 45
پس اویس گفت: مرقع پیغمبر به من دهید تا دعا کنم.
# - 46
ایشان مرقع بدو بدادند. پس گفتند: بپوش و دعا کن.
انتخابشده - 47
گفت: صبر کنید تا حاجت بخواهم.
# - 48
در نپوشید. از بر ایشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روی بر خاک نهاد و می گفت: الهی این مرقع در نپوشم تا همه امت محمد را به من نبخشی. پیغمبرت حواله اینجا کرده است. و رسول فاروق و مرتضی است. اهلی همه کار خویش کردند، کنون کار تو مانده است.
# - 49
خطاب آمد که: چندینی به تو بخشیدم، مرقع درپوش. می گفت: نه! همه را خواهم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 46 از «ذکراویس القرنی رضی الله عنه» است.