کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 51

باز خطاب می آمد که: چندین هزار هزار دیگر به تو بخشم مرقع بپوش.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 48

    در نپوشید. از بر ایشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روی بر خاک نهاد و می گفت: الهی این مرقع در نپوشم تا همه امت محمد را به من نبخشی. پیغمبرت حواله اینجا کرده است. و رسول فاروق و مرتضی است. اهلی همه کار خویش کردند، کنون کار تو مانده است.

    #
  2. 49

    خطاب آمد که: چندینی به تو بخشیدم، مرقع درپوش. می گفت: نه! همه را خواهم.

    #
  3. 50

    باز خطاب آمد که چندین هزار دیگر به تو بخشم. مرقع بپوش. می گفت: نه همه خواهم.

    #
  4. 51

    باز خطاب می آمد که: چندین هزار هزار دیگر به تو بخشم مرقع بپوش.

    انتخاب‌شده
  5. 52

    می گفت همه را خواهم. همچنان در مناجات می گفت و می شنود تا صحابه را صبر نبود. برفتند تا او را در چه کار است بدو رسیدند تا اویس ایشان را بدید گفت: آه، چرا آمدید؟ اگر این آمدن شما نبودی مرقع در نپوشیدمی تا همه امت محمد را بنخواستمی. صبر بایست کرد.

    #
  6. 53

    فاروق او را دید. گلیمی اشتری خود فراگرفته و سر و پای برهنه توانگری هژده هزار عالم در تحت آن گلیم دید. فاروق از خویشتن و از خلافت خود دلش بگرفت. گفت: کیست که این خلافت از ما بخرد به گرده ای؟

    #
  7. 54

    اویس گفت: کسی که عقل ندارد. چه می فروشی؟ بینداز تا هرکه را ببابد برگیرد. خرید و فروخت در میان چه کار دارد؟

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 51 از «ذکراویس القرنی رضی الله عنه» است.