نثر · شماره 45
حجاج بنشست. حسن یک ذره بدو ننگرید و از آن سخن که می گفت بنگردید، تا مجلس تمام کرد. آن بزرگ دین گفت: حسن حسن است آخر.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 42
حسن مریدی داشت که هرگاه آیتی از قرآن بشنودی خویشتن را بر زمین زدی. یکبار بدو گفت: ای مرد اگر اینچه می کنی توانی که نکنی، پس آتش نیستی درمعامله جمله عمر خود زدی. و اگر نتوانی که نکنی ما را به ده منزل از پس پشت بگذاشتی.
# - 43
پس گفت: الصعقه من الشیطان. هر که بانگی از او برآید آن نیست الا از شیطان و اینجا حاکم غالب کرده است که نه همه جایی چنین بود و شرح این خود او گفته است. یعنی اگر که تواند آن باطل کند و آن صعقه از او پدید آید از شیطان است.
# - 44
یک روز مجلس می داشت. حجاج درآمد با لشکریان بسیار و تیغهای کشیده. بزرگی حاضر بود گفت: امروز حسن را بیازماییم که هنگام آزمایش است.
# - 45
حجاج بنشست. حسن یک ذره بدو ننگرید و از آن سخن که می گفت بنگردید، تا مجلس تمام کرد. آن بزرگ دین گفت: حسن حسن است آخر.
انتخابشده - 46
حجاج خویشتن آنجا افگند که حسن بود و بازوش بگرفت و گفت: انظروا الی الرجل. اگر می خواهید که مردی را ببینید در حسن نگرید.
# - 47
حجاج را به خواب دیدند، در عرصات قیامت افتاده گفتند: چه می طلبی؟
# - 48
گفت: آن می طلبم که موحدان طلبند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 45 از «ذکر حسن بصری رحمه الله علیه» است.