نثر · شماره 55
یکبار در بصره خشکسالی افتاد. دویست هزار خلق برفتند و منبری بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعایی گوید. حسن گفت: می خواهید تا باران بارد.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 52
گفت: هیچ کدام. سخنی از پیغامبر به من رسیده است. باز می گویم. مرتضی رضوان الله علیه او را منع نکرد و گفت: این جوان شایسته سخن است.
# - 53
پس برفت. حسن به فراست بدانست که او کیست. از منبر فرود آمد. از پی او دوان شد تا در او رسید. دامنش بگرفت. گفت: ا زبهر الله وضو ساختن در من آموز.
# - 54
جایی است که آن را باب الطشت گویند. طشت آوردند تا وضو در حسن آموخت و برفت.
# - 55
یکبار در بصره خشکسالی افتاد. دویست هزار خلق برفتند و منبری بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعایی گوید. حسن گفت: می خواهید تا باران بارد.
انتخابشده - 56
گفتند: بلی! برای این آمده ایم.
# - 57
گفت: حسن را از بصره بیرون کنید.
# - 58
و چندان خوف بر او غالب بوده است که چنان نقل کرده اند که چون نشسته بودی، گفتی در پیش جلاد نشسته است و هرگز کس لب او خندان ندیدی و دردی عظیم داشته است.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 55 از «ذکر حسن بصری رحمه الله علیه» است.