نثر · شماره 171
گفت: به چه مشغولی؟ گفت: هیچ نفس از من برنمی آید که نه نعمتی از حق به من رسد و نه معصیتی از من بدو.و به شکر آن نعمت و به عذر آن معصیت مشغولم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 168
گفتند: مردی بیست سال است تا به نماز جماعت نیامده است، و با کسی اختلاط نکرده، و در گوشه ای نشسته است.
# - 169
حسن پیش او رفت و گفت: چرا به نماز جماعت نیایی و اختلاط نکنی.
# - 170
گفت: مرا معذور دارد که مشغولم.
# - 171
گفت: به چه مشغولی؟ گفت: هیچ نفس از من برنمی آید که نه نعمتی از حق به من رسد و نه معصیتی از من بدو.و به شکر آن نعمت و به عذر آن معصیت مشغولم.
انتخابشده - 172
حسن گفت: همچنین باش که تو بهترا زمنی.
# - 173
پرسیدند: تو را هرگز وقت خوش بوده است؟
# - 174
گفت: روزی بر بام بودم. زن همسایه با شوهر می گفت که قرب پنجاه سال است که در خانه توام. اگر بود و اگر نبود. صبر کردم. در سرما و گرما و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم. اما بدین یک چیز تن در ندهم که بر سر من دیگری گزینی. این همه برای آن کردم تاتو مرا ببینی همه، نه آن که تو دیگری را ببینی. امروز به دیگری التفات می کنی. اینک به تشنیع دامن امام مسلمانان گیرم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 171 از «ذکر حسن بصری رحمه الله علیه» است.