نثر · شماره 173
پرسیدند: تو را هرگز وقت خوش بوده است؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 170
گفت: مرا معذور دارد که مشغولم.
# - 171
گفت: به چه مشغولی؟ گفت: هیچ نفس از من برنمی آید که نه نعمتی از حق به من رسد و نه معصیتی از من بدو.و به شکر آن نعمت و به عذر آن معصیت مشغولم.
# - 172
حسن گفت: همچنین باش که تو بهترا زمنی.
# - 173
پرسیدند: تو را هرگز وقت خوش بوده است؟
انتخابشده - 174
گفت: روزی بر بام بودم. زن همسایه با شوهر می گفت که قرب پنجاه سال است که در خانه توام. اگر بود و اگر نبود. صبر کردم. در سرما و گرما و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم. اما بدین یک چیز تن در ندهم که بر سر من دیگری گزینی. این همه برای آن کردم تاتو مرا ببینی همه، نه آن که تو دیگری را ببینی. امروز به دیگری التفات می کنی. اینک به تشنیع دامن امام مسلمانان گیرم.
# - 175
حسن گفت: مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت. طلب کردم تا آن را در قرآن نظیر یابم. این آیت یافتم: ان الله لایغفر ان یشرک به و یغفرما دو ن ذلک لمن یشاء. همه گناهت عفو گردانم اما اگر به گوشه خاطر به دیگری میلی کنی و با خدای شریک کنی هرگزت نیامرزم.
# - 176
نقل است که یکی از او پرسید: که چگونه ای؟ گفت: چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 173 از «ذکر حسن بصری رحمه الله علیه» است.