نثر · شماره 30
گفت: رسد، ولکن طغاری و جاروبی ساخته ام، چون چیزی بدین جانب آید آن را بردارم و بشویم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 27
این بگفت و همه برانداخت و روی به عالم عشق درنهاد.
# - 28
مالک گفت: بعد از مدتی او را دیدم در مکه - افتاده - و چون خلالی شده، و جان به لب رسیده می گفت که او گفته است دوست ماست. رفتم بر دوست. وهر چه رضای دوست است آن طلب کنم ومیدانم که رضای دوست در اطاعت اوست توبه کردم که دگر در وی عاصی نشوم.این بگفت و جان بداد.
# - 29
نقل است که وقتی مالک خانه به مزد گرفته بود. جهودی بردر سرای او سرایی داشت و محراب آن خانه مالک به در سرای جهود داشت. جهود بدانست. خواست که به قصد او را برنجاند. چاهی فروبرد و منفذی ساخت، آن چاه را نزدیک محراب. و مدتی بر آن چاه می نشست و پوشیده نماند که بر چه جمله بود؛ که روزی آن جهود دلتنگ شد از آنکه مالک - البته - هیچ نمی گفت. بیرون آمد گفت: ای جوان!از میان دیوار محراب نجاست به خانه تو نمی رسد؟
# - 30
گفت: رسد، ولکن طغاری و جاروبی ساخته ام، چون چیزی بدین جانب آید آن را بردارم و بشویم.
انتخابشده - 31
گفت: تو را خشم نبود؟
# - 32
گفت: بود، ولکن فروخورم که فرمان چنین است والکاظمین الغیظ.
# - 33
مرد جهود در حال مسلمان شد .
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 30 از «ذکر مالک دینار رحمه الله علیه» است.