نثر · شماره 44
مرد گفت: خواجه! معذور دار که او طفل است. نمی داند و در محلت ما جهودانند و ما به روزه باشیم. پیوسته کودک ما جهودان را می بیند که به روز چیزی می خورند. پندارند که هر که به روز چیزی خورد جهود است. این از سر جهل گفت. از وی عفو کن.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 41
نفس بدان راضی شد. یک هفته در قیام شب و صیام روز به آخر آورد. پس به بازار رفت و رطب خرید و رفته به مسجد تا بخورد. کودکی از بام آوازی داد که: ای پدر!جهودی رطب خریده است و در مسجدی می رود تا بخورد.
# - 42
مرد گفت: جهود در مسجد چه کار دارد؟
# - 43
در حال پدر کودک بیامد تا آن جهود کدام جهود است. مالک را دید. در پای او فتاد. مالک گفت: این چه سخن بود که این کودک گفت:
# - 44
مرد گفت: خواجه! معذور دار که او طفل است. نمی داند و در محلت ما جهودانند و ما به روزه باشیم. پیوسته کودک ما جهودان را می بیند که به روز چیزی می خورند. پندارند که هر که به روز چیزی خورد جهود است. این از سر جهل گفت. از وی عفو کن.
انتخابشده - 45
مالک آن بشنود، آتشی در جانش افتاد، و دانست که آن کودک را زفان غیب بوده است. گفت: خداوندا!رطب ناخورده نامم به جهودی بدادی، به زفان بی گناهی اگر رطب خورم نامم به کفر بیرون دهی. به عزت تو اگر هرگز رطب خورم.
# - 46
نقل است که یک بار آتشی در بصره افتاد. مالک عصا و نعلین برداشت و بر سر بالایی شد و نظاره می کرد. مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده، گروهی می سوختند، و گروهی می جستند. گروهی رخخت می کشیاند و مالک می گفت: نجا المخفون و هلک المثقلون. چنین خواهد بود روز قیامت.
# - 47
نقل است که روزی مالک به عیادت بیماری شد. گفت: نگاه کردم، اجلش نزدیک آمده بود، شهادت بر وی عرضه کردم. نگفت. هرچند جهد کردم که بگوی، می گفت: ده، یازده!آنگاه گفت: ای شیخ!پیش من کوهی آتشین است. هرگاه که شهادت آرم، آتش آهنگ من می کند. از پیشه وی پرسیدم. گفتند: مال به سلف دادی و پیمانه کم داشتی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 44 از «ذکر مالک دینار رحمه الله علیه» است.