نثر · شماره 49
گفت: چون لبیک گفتم: ترسیدم که نباید جواب آید که لالبیک الله لالبیک.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 46
نقل است که یک بار آتشی در بصره افتاد. مالک عصا و نعلین برداشت و بر سر بالایی شد و نظاره می کرد. مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده، گروهی می سوختند، و گروهی می جستند. گروهی رخخت می کشیاند و مالک می گفت: نجا المخفون و هلک المثقلون. چنین خواهد بود روز قیامت.
# - 47
نقل است که روزی مالک به عیادت بیماری شد. گفت: نگاه کردم، اجلش نزدیک آمده بود، شهادت بر وی عرضه کردم. نگفت. هرچند جهد کردم که بگوی، می گفت: ده، یازده!آنگاه گفت: ای شیخ!پیش من کوهی آتشین است. هرگاه که شهادت آرم، آتش آهنگ من می کند. از پیشه وی پرسیدم. گفتند: مال به سلف دادی و پیمانه کم داشتی.
# - 48
جعفر سلیمان گفت: با مالک به مکه بودم. چون لبیک اللهم لبیک گفتن گرفت، بیفتاد و هوش از وی برفت. با خود آمد. گفتم سبب افتادن چه بود؟
# - 49
گفت: چون لبیک گفتم: ترسیدم که نباید جواب آید که لالبیک الله لالبیک.
انتخابشده - 50
نقل است که چون ایاک نقبد و ایاک نستعین. گفتی زار زار بگریستی. پس گفتی: اگر این آیت از کتاب خدای نبودی و بدین امر نبودی نخواندمی. یعنی می گویم تو را می پرستم و خود نفس می پرستم و می گویم از تو یاری می خواهم و و به درسلطان می روم واز هرکسی شکر و شکایت می نمایم.
# - 51
نقل است که جمله شب بیدار بودی و دختری داشت. یک شب گفت: ای پدر! آخر یک لحظه بخفت.
# - 52
گفت: ای جان پدر!از شبیخون قهر می ترسم، یا از آن می ترسم که نباید دولتی روی به من نهد و مرا خفته بایا.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 49 از «ذکر مالک دینار رحمه الله علیه» است.