نثر · شماره 32
گفت: یا حسن! رضای من دریافته بودی قدرش ندانستی.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 29
حبیب هیچ نگفت . ساعتی بود غلامی می آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره ای بریان و حلوا و نان پاکیزه و پانصد درم سیم در پیش حبیب نهاد و حبیب سیم به درویشان داد و خوان پیش حسن نهاد. چون حسن پاره ای بریان بخورد، حبیب گفت: ای استاد! تو نیک مردی. اگر تو پاره ای یقین داشتی به بودی با علم یقین باید.
# - 30
و در وقتی نماز شام حسن به در صومعه او بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ایستاده. حسن درآمد. حبیب الحمد را الهمد می خواند. گفت: نماز در پی او درست نیست.
# - 31
بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد. چون شب درآمد بخفت. حق را تبارک و تعالی بخواب دید. گفت: ای بارخدای. رضای تو در چه چیز است.
# - 32
گفت: یا حسن! رضای من دریافته بودی قدرش ندانستی.
انتخابشده - 33
گفت: بارخدایا! آن چه بود؟
# - 34
گفت: اگر تو نماز کردی از پس حبیب رضای ما دریافته بودی و این نماز بهتراز جمله نماز عمرتو خواست بود. اما تو را سقم عبارت از صحت نیت بازداشت. بسی تفاوت است از زبان راست کردن تا دل.
# - 35
یک روز کسان حجاج حسن را طلب می کردند، در صومعه ای. حبیب پنهان شد. حبیب را گفت: امروز حسن را دیدی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 32 از «ذکر حبیب عجمی رحمه الله علیه» است.