نثر · شماره 47
حبیب گفت: یا استاد! تو را چه بود. من علم از تو آموختم. حسد مردمان از دل بیرون کن و دنیا را بر دل سرد کن و بلا را غنیمت دان و کارهای از خدای بین، آنگاه پای بر آب نه و برو.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 44
نقل است که حسن به جایی خواست رفت. بر لب دجله آمد وبا خود چیزی می اندیشید که حبیب در رسید. گفت: یا امام! به چه
# - 45
ایستاده ای؟
# - 46
گفت: به جایی خواهم رفت. کشتی دیر می آید.
# - 47
حبیب گفت: یا استاد! تو را چه بود. من علم از تو آموختم. حسد مردمان از دل بیرون کن و دنیا را بر دل سرد کن و بلا را غنیمت دان و کارهای از خدای بین، آنگاه پای بر آب نه و برو.
انتخابشده - 48
حبیب پای بر آب نهاد وبرفت. حسن بیهوش شد. چون با خود آمد گفتند: ای امام مسلمانان! تو را چه بود؟
# - 49
گفت: حبیب شاگرد من این ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهادو برفت و من بمانده ام. اگر فردا آواز آید که بر صراط آتشین بگذرید، اگر من همچنین فرومانم، چه توانم کرد؟
# - 50
پس حسن گفت: ای حبیب!این به چه یافتی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 47 از «ذکر حبیب عجمی رحمه الله علیه» است.