نثر · شماره 48
حبیب پای بر آب نهاد وبرفت. حسن بیهوش شد. چون با خود آمد گفتند: ای امام مسلمانان! تو را چه بود؟
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 45
ایستاده ای؟
# - 46
گفت: به جایی خواهم رفت. کشتی دیر می آید.
# - 47
حبیب گفت: یا استاد! تو را چه بود. من علم از تو آموختم. حسد مردمان از دل بیرون کن و دنیا را بر دل سرد کن و بلا را غنیمت دان و کارهای از خدای بین، آنگاه پای بر آب نه و برو.
# - 48
حبیب پای بر آب نهاد وبرفت. حسن بیهوش شد. چون با خود آمد گفتند: ای امام مسلمانان! تو را چه بود؟
انتخابشده - 49
گفت: حبیب شاگرد من این ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهادو برفت و من بمانده ام. اگر فردا آواز آید که بر صراط آتشین بگذرید، اگر من همچنین فرومانم، چه توانم کرد؟
# - 50
پس حسن گفت: ای حبیب!این به چه یافتی؟
# - 51
گفت: بدان که من دل سفید می کنم و تو کاغذ سیاه.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 48 از «ذکر حبیب عجمی رحمه الله علیه» است.