نثر · شماره 69
گفتند: چرا شوهر نکنی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 66
گفت: کلافه ای ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم. بفروختم و دو درست سیم بستدم. یکی در این دست گرفتم و یکی در آن دست. ترسیدم که اگر هردو در یک دست گیرم جفت گردد و مرااز راه برد. فتوحم امروز این بود.
# - 67
گفتند حسن می گوید: که اگر یک نفس در بهشت از دیدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگریم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آید. رابعه گفت: این نیکوست اما اگر چنان است که اگر در دنیا یک نفس از حق تعالی غافل می ماند همین ماتم و گریه و ناله پدید
# - 68
می آید، نشان آنست که در آخرت چنان خواهد بود که گفت و اگرنه آن چنان است.
# - 69
گفتند: چرا شوهر نکنی؟
انتخابشده - 70
گفت: سه چیز از شما می پرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم. اول آنکه در وقت مرگ ایمان به سلامت بخواهم برد یا نه؟
# - 71
گفتند: ما نمی دانیم.
# - 72
دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامه ای به دست راست خواهند داد یا نه؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 69 از «ذکر رابعه عدویه رحمه الله علیها» است.