کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 7

گفت: هم آنجا که نهاده ای برگیر و برو.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 4

    چون از راه یکسو شد خیمه فضل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامه زاهدان. شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت: برو و درآن کنج خیمه بنه.

    #
  2. 5

    مرد چنان کرد و بازگشت. به کاروان گاه رسید. کاروان زده بودند. همه کالاها برده، و مردمان بسته و افگنده، همه را دست بگشاد و چیزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند، و آن مرد نزد فضیل آمد تا بدره بستاند. او را دید با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند. مرد چون چنان بدید گفت: بدره زر خویش به دزد دادم.

    #
  3. 6

    فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد، گفت چه حاجت است؟

    #
  4. 7

    گفت: هم آنجا که نهاده ای برگیر و برو.

    انتخاب‌شده
  5. 8

    مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند: آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم. توده هزار درم باز می دهی؟

    #
  6. 9

    فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او را سبب گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند.

    #
  7. 10

    بعد از آن، روزی کاروان بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام می خوردند. یکی از اهل کاروان پرسید: مهتر شما کدامست؟

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 7 از «ذکر فضیل عیاض رحمه الله علیه» است.