نثر · شماره 8
مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند: آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم. توده هزار درم باز می دهی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 5
مرد چنان کرد و بازگشت. به کاروان گاه رسید. کاروان زده بودند. همه کالاها برده، و مردمان بسته و افگنده، همه را دست بگشاد و چیزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند، و آن مرد نزد فضیل آمد تا بدره بستاند. او را دید با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند. مرد چون چنان بدید گفت: بدره زر خویش به دزد دادم.
# - 6
فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد، گفت چه حاجت است؟
# - 7
گفت: هم آنجا که نهاده ای برگیر و برو.
# - 8
مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند: آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم. توده هزار درم باز می دهی؟
انتخابشده - 9
فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او را سبب گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند.
# - 10
بعد از آن، روزی کاروان بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام می خوردند. یکی از اهل کاروان پرسید: مهتر شما کدامست؟
# - 11
گفتند: با ما نیست. از آن سوی درختی است بر لب آبی، آنجا نماز می کند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 8 از «ذکر فضیل عیاض رحمه الله علیه» است.