نثر · شماره 9
فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او را سبب گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد، گفت چه حاجت است؟
# - 7
گفت: هم آنجا که نهاده ای برگیر و برو.
# - 8
مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند: آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم. توده هزار درم باز می دهی؟
# - 9
فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او را سبب گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند.
انتخابشده - 10
بعد از آن، روزی کاروان بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام می خوردند. یکی از اهل کاروان پرسید: مهتر شما کدامست؟
# - 11
گفتند: با ما نیست. از آن سوی درختی است بر لب آبی، آنجا نماز می کند.
# - 12
گفت: وقت نماز نیست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «ذکر فضیل عیاض رحمه الله علیه» است.