کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 32

فضیل از سر عجز پاره پاره می انداخت وکار کجا بدان راست می شد؟همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپدید کرد. جهود چون چنان دید متحیر شد. گفت: من سوگند دارم که تا تو مرا ما عال ندهی من تو را بحل نکنم. اکنون دست بدین زیرنهالی کن و آنجا مشتی در برگیر و مرا ده. سوگند من راست شود و تو را بحل کنم.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 29

    فضیل گفت: بشارت شما را که او دیگر توبه کرد.

    #
  2. 30

    پس همه روزه می رفت و می گریست و خصم خشنود می کرد تا درباورد جهودی بماند. از او بحلی می خواست. بحل نمی کرد. آن جهود با جمع خود گفت: امروز روزی است که بر محمدیان استخفاف کنیم.

    #
  3. 31

    پس گفت: اگر می خواهی که بحلت کنم تلی ریگ بود که برداشتن آن در وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگار. گفت این از پیش برگیر.

    #
  4. 32

    فضیل از سر عجز پاره پاره می انداخت وکار کجا بدان راست می شد؟همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپدید کرد. جهود چون چنان دید متحیر شد. گفت: من سوگند دارم که تا تو مرا ما عال ندهی من تو را بحل نکنم. اکنون دست بدین زیرنهالی کن و آنجا مشتی در برگیر و مرا ده. سوگند من راست شود و تو را بحل کنم.

    انتخاب‌شده
  5. 33

    فضیل به خانه جهود آمد و جهود خاک در زیر نهالی کرده، پس دست به زیرنهالی درکرد، و مشتی دینار برداشت، و او را داد. جهود گفت: اسلام عرضه کن.

    #
  6. 34

    اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد. پس گفت: دانی که چرا مسلمان گشتم؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دین حق کدام است. امروز درست شد که دین حق اسلام است. از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هر که توبه راست کند دست که برخاک نهد زر شود. من خاک در زیر نهالی کرده بودم، آزمایش تو را چون دست به خاک بردی زر گشت. دانستم که توبه تو حقیقت است و دین تو حق است.

    #
  7. 35

    القصه فضیل یکی را گفت: از بهر خدای دست و پای من ببند و مرا به نزدیک سلطان بر که برمن حد بسیار واجب است تا بر من حد براند.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 32 از «ذکر فضیل عیاض رحمه الله علیه» است.