نثر · شماره 114
یک روز عبدالله مبارک را دید که روی بدو نهاده بود. گفت: آنجا که رسیده ای بازگرد یا نه من بازگردم. می آیی تا تو مشتی سخن برمن پیمایی و من مشتی نیز برتو پیمایم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 111
فضیل گفت: اینت شوم شبی که دوش بود، و اینت نکوهید ه نشستی که نشست دوش بود.
# - 112
گفتم: چرا چنین گویی؟
# - 113
گفت: جمله شب تو دربند آن بودی تا سخنی نیکو از کجا گویی که مرا خوش آید و من بسته آن بودم تا جوابی نیکواز کجا پسند آید. هردو بیکدیگر و به سخن یکدیگر از خدا بازمانده بودیم. تنهایی را دان بهتر و مناجات با خدای.
# - 114
یک روز عبدالله مبارک را دید که روی بدو نهاده بود. گفت: آنجا که رسیده ای بازگرد یا نه من بازگردم. می آیی تا تو مشتی سخن برمن پیمایی و من مشتی نیز برتو پیمایم.
انتخابشده - 115
نقل است که یک روز یکی قصد او کرد. گفت: به چه آمده ای؟
# - 116
گفت: برای آسایش، و مرا به دیدار تو راحت است.
# - 117
گفت: به خدای که این بوحشت نزدیک تر است، و نیامدی الا بدانکه نو مرا فریبی کنی به دروغ و من تورا دروغی برپیمایم و هم از انجا بازگرد و گفتی می خواهم تا بیمار شوم تا به نماز جماعت نباید شد تا خلقم را نباید دید.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 114 از «ذکر فضیل عیاض رحمه الله علیه» است.