نثر · شماره 9
از این سخن هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت چون روز برآید بصفه شد و برتخت نشست متفکر و متحیر و اندوهگین. ارکان دولت هریکی برجایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند، و بارعام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد. چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه می خواهی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
گفت: آشناست. اشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم.
# - 7
گفت: ای جاهل! اشتر بر بام می جویی؟
# - 8
گفت: ای غافل! تو خدایرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرین می طلبی؟
# - 9
از این سخن هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت چون روز برآید بصفه شد و برتخت نشست متفکر و متحیر و اندوهگین. ارکان دولت هریکی برجایگاه خویش ایستادند. غلامان صف کشیدند، و بارعام دادند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد. چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی؟ جمله را زبانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم. گفت: چه می خواهی؟
انتخابشده - 10
گفت: در این رباط فرو می آیم.
# - 11
گفت: این رباط نیست. سرای من است!تو دیوانه ای.
# - 12
گفت: این سرای پیش از این از آن که بود؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.