نثر · شماره 123
ابراهیم از مزدوری لقمه خوردی. پس جوان را بیاورد و لقمه خویش می داد. جوان را حالتش گم شد و شوقش نماند و عشقش ناپدید گشت. آن گرمی و بی قراری و بی خوابی و گریه وی پاک برفت. ابراهیم را گفت: آخر تو با من چه کردی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 120
پس اساس کار و اصل کار لقمه است. بحث لقمه او کرد نه بروجه حلال بود. گفت: الله اکبر! شیطانی است.
# - 121
پس جوان را گفت: من سه روز مهمان تو بودم، باز تو بیا و چهل روز مهمان من باش.
# - 122
جوان گفت: چنان کنم.
# - 123
ابراهیم از مزدوری لقمه خوردی. پس جوان را بیاورد و لقمه خویش می داد. جوان را حالتش گم شد و شوقش نماند و عشقش ناپدید گشت. آن گرمی و بی قراری و بی خوابی و گریه وی پاک برفت. ابراهیم را گفت: آخر تو با من چه کردی؟
انتخابشده - 124
گفت: آری لقمه تو به وجه نبود. شیطان با آن همه در تو می رفت و می آمد. چون لقمه حلال به باطن تو فروشد آنچه تو را می نمود، چون همه نمود شیطانی بود. به لقمه حلال که اصل کار است پدید آمد تا بدانی که اساس این حدیث لقمه حلال بود.
# - 125
نقل است که سفیان را گفت: هر که شناسد آنچه می طلبد خوار گردد در چشم او، آنچه بذل باید کرد.
# - 126
و سفیان را گفت: تو محتاجی به اندک یقین، اگر چه علم بسیار داری.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 123 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.