نثر · شماره 209
گفت: مرا این معلوم نمی شود.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 206
نقل است که یکی گفت: مرا وصیتی بکن.
# - 207
گفت: خداوند را یاد دار و خلق را بگذار.
# - 208
دیگری را وصیت کرد. گفت: بسته بگشای و گشاده ببند.
# - 209
گفت: مرا این معلوم نمی شود.
انتخابشده - 210
گفت: کیسه بسته بگشای و زبان گشاده ببند.
# - 211
و احمد خضرویه گفت: ابراهیم مردی را در طواف گفت: درجه صالحان نیابی تا از شش عقبه نگذری. یکی آنکه در نعمت بر خود ببندی و در محنت بر خود بگشایی؛ و در عز بربندی و در ذل بگشایی، و در خواب بربندی و در بیداری بگشایی، و در توانگری ببندی و در درویشی بگشایی، و در امل ببندی و در اجل و در آراسته بودن و در ساختگی کردن مرگ بگشایی.
# - 212
نقل است که ابراهیم نشسته بود. مردی نزدیک او آمد، گفت: ای شیخ! من بر خود بسی ظلم کرده ام. مرا سخنی بگوی تا آن را امام خود سازم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 209 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.